بچه
مردی که پشت پیراهن مشکی اش جایِ یک کفِ دستِ گِلی بود براق شد توی چشم هایش و گفت: دِ اینقد نپیچ تو دست و پا بچه! جا خورد. ولی سریع دست و پایش را جمع کرد و گفت : بچه؟من غلامحسینم! آقاجونم گفته بیام اینجا واسه کمک. مرد دیگ را یک نفری بلند کرد گذاشت روی اجاق و گفت: اینجا کاری واسه تو نیم وجبی نداریم. برو رَدِ کارِت. غلامحسین بغض کرد. میخواست برگردد خانه. ولی آقاجون گفته بود من که پای رفتن ندارم، تو برو بلکه با دعا و خدمتت فرجی بشه باباجون. سید هاشمُ پیدا کن، شاید گذاشت کاسه ی قندُ تو بچرخونی. دور و برش را نگاه کرد. بغضش را خورد و رفت سراغِ جفت کردن کفش ها.
+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان ۱۳۹۲ ساعت 21:45 توسط زهره (شب تاب خورشید کف بشقاب)
|