بابای کودکی های من مرد خوبی بود، مرد زحمتکش و کار کنی بود، آنقدر کار کن بود که صبح ها زودتر از من بلد می شد و شب ها دیر از من وقت خستگی و خواب من به خانه می آمد! اعتراض به نبودش که می کردم مامان می گفت: بابا مرد کار کنی است، سرش شلوغ است، کار دارد که دیر می آید، بزرگتر که شدم و به مدرسه که رفتم، به درس کار که رسیدیم، معلم شغل باباهایمان را پرسید، من گفتم: بابای من مرد کارکنی است! طاهر بغل دستی ام شاگرد باهوشی بود، ثلث اول شاگرد اول شده بود، بلند شد ایستاد و گفت: آقا کار کن یعنی چی؟ خودم بلد شدم و بلند گفتم:آقا اجازه؟ یعنی کسی که زیاد کار می کند، بعد طاهر پرسید: خب چه کاری را زیاد انجام می دهد؟ دیگر بلند نشدم! نمی دانستم!

آن وقت ها هنوز پول تو جیبی نمی خواستم، مغازه ی احمد بستنی سر کوچه مان افتتاح نشده بود، علی، پسر همسایه بغلی دوچرخه نداشت، سالار به بهانه ی کلاس فوتبالش از محله مان نرفته بودند، و خوشحال بودم که بابا هر شب نان می داد، سیب زمین های آب پزِ هر شب، لقمه های مدرسه ام بود، سقف خانه مان هنوز آب نمی داد، هنوز آخر سال نشده بود و معلم مان، دنبال ایده ی جدیدی برای مسابقه ی الفبای فارسی نبود که یک بازی بگذارد، به صورت تصادفی حروفی را انتخاب کند و بگوید با آنها جمله بسازیم! 

خب همیشه یک جایی که می رسیم می گویند: آخرشِ! آخر سال شده بود، احمد آقا شغلش را عوض کرد و رستورانش را فرخت و خود را بازنشسته کرد، به جایش سر کوچه مان، بستنی فروشی باز کرد! علی مدام از دوچرخه ای می گفت که قرار است آخر سال برایش بخرند، فوتبال سالار خوب شده بود و داشتند از محله ی ما می رفتند،  بابا شب ها دیرتر از قبل به خانه می آمد! گاهی اصلا نمی آمد! مامان هر شب گریه می کرد، من هر روز بابا می خواستم، پول تو جیبی می خواستم، بستنی و دوچرخه می خواستم و سقف هر شب زیر شدت باران کم می آورد! 

آخر سال بود! معلمم بازی اش را راه انداخت و حروفی که به من داد: الف، نون، واو، ب، چ، ف، خ، دال، سین، قاف، ه آخر چسبان بود!

" بابا نان نداد، چون سقف خانه آب می داد! "