مسجدِ نو
بزرگترهای روستا همه آمده بودند و به ردیف در نوار باریک آفتابی که تازه از دیوار مسجد پایین آمده بود ایستاده بودند. سبیل به سبیل. دیدن این همه از بزرگ های روستا آن هم در آن ساعت صبح جلوی مسجد برای همه ی رهگذرها سوال برانگیز می نمود. رهگذرانی که یا داشتند سر مزرعه شان می رفتند یا به شهر و یا به روستاهای اطراف. حاج رحیم از مسجد بیرون آمد و نگاهی به جمعیت انداخت. در حالی که جای جای کاپشنش رنگی شده بود. از دیشب دیگر حواسش به در تازه رنگ شده ی مسجد نبود و هی به در خورده بود و رنگی شده بود. حاج رحیم از میان جمعیت چشمش که به روح الله افتاد اشاره ای کرد. روح الله پیش حاج رحیم آمد و دوتایی دوباره وارد مسجد شدند. چندثانیه بعد بلندگوی جدید مسجد برای اولین بار روشن شد. همان لحظه بی بی خورشید داشت برای مرغ هایش گندم می ریخت. کسی از دیشب تا حالا به بی بی خورشید چیزی نگفته بود. سمعکش را هم به بچه ها سپرده بودند سرصبحی قایم کنند. بی بی سر صبحی خیلی هم دنبال سمعکش گشته بود. البته ریختن گندم برای مرغ هایش نیازی به سمعک نداشت. چندتا فوت که انگار جزء جدایی ناپذیر اعلام های مهم هستند از بلندگو شنیده شد و بعد آن صدای انا لله و انا الیه راجعون گرفته و حزن انگیز روح الله فضای روستا را پر کرد. روح الله مداح روستا بود و همیشه مسئول اعلام های مهم هم او بود. بی بی خورشید با دستانی لرزان یک مشت دیگر گندم پیش مرغ و خروس ها ریخت. شنیدن خبر درگذشت کربلایی اسدالله خیلی ها را آن موقع صبح شوکه کرد. و همان لحظه ظرف گندم از دست بی بی خورشید افتاد و نگاهش به سمتی خشک ماند.
حاج رحیم قفل در غسالخانه را که می خواست باز کند اشک در چشمانش جمع شده بود. همین دیشب تازه کار ساخت مسجد تمام شده بود. و وضوخانه و غسالخانه را هم چسبیده به مسجد ساخته بودند. قفل را هم همین دیشب خود کربلایی اسدالله به در انداخته بود. هیچ کدامشان هم فکر نمی کردند اولین بار در غسالخانه باید برای خود کربلایی اسدالله باز شود. و مسجد هم با ترحیم خود او افتتاح شود. حاج رحیم نردبان را برداشت تا چندتا از جوان ترها بیایند و پارچه سیاه ها را نصب دیوار کنند. حاج رحیم تذکر داد که حواسشان به نردبان باشد که یکی از پله هایش کنده شده. پله ای که اگر شل نمی بود شاید الان کربلایی روح الله هم زنده بود و روی آجرهای اضافی کنار دیوار سقوط نمی کرد. کربلایی اسدالله دیشب را تا آخر شب داشت کار می کرد تا مسجد برای ظهر تاسوعا آماده باشد.
عروس های بی بی خورشید مانده بودند که چطور او را از مرگ پسرش باخبر کنند. وارد حیاط که شدند با پیکر نقش بر زمین شده ی بی بی خورشید رو به رو شدند. نگاه بی بی به گلدان و عکس اسداللهش خیره مانده بود. گلدان و قاب عکسی که یک نفر آمده بود صبحی از خانه ی بی بی خورشید مسجد ببرد و گوشه ی حیاط جا گذاشته بود. و چه کسی خبر داشت که بی بی خورشید دیشب چه خواب هایی دیده بود؟
+ به یاد مرحوم ف و به یاد همه ی درگذشتگان و به یاد عمویم که چند شب بیش تر از فراقش نمی گذرد...
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۲ ساعت 23:45 توسط نیما ( عمو رایتر )
|