چند روز بود كه پاتوقش را پيدا كرده بود، آنقدر دنبالش آمده بود تا فهميده بود كجا مي رود. هر روز عصر حول و حوش ساعت 6 مي آمد سفره خانه سنتي، همان تخت اولي كنار پنجره را نشان مي كرد و مي نشست. خيره مي شد به رو به رو و سيگارش را روشن مي كرد، بعد هم آنقدر پشت سر هم چاي سفارش مي داد تا شب مي شد.
هنوز ساعت 5 نشده بود كه خودش را رساند به سفره خانه. توي دلش دعا مي كرد صاحب سفره خانه جوانمرد باشد و نخواهد ازش سوء استفاده كند. با ترس و احتياط رفت جلو و سلام كرد. بعد بسته ي كادو پيچ شده را از زير چادرش بيرون آورد و گذاشت روي پيشخوان. در حالي كه صدايش مي لرزيد گفت: " مي شه يه زحمتي براي من بكشين؟ يه آقاي ميانسال هر روز نزديكاي ساعت 6 مياد اينجا و رو اون تخت اولي كنار پنجره مي شينه، حتما ديدينش، همون كه موهاش تقريبا جو گندميه و فقط چاي سفارش مي ده."
صاحب سفره خانه كه مرد مسني بود و از ديدن كادو كمي تعجب كرده بود، با لحن تندي گفت: " آره ديديمش، مشتري هميشگي مونه، زياد مياد اينجا. خب، مي خواي چي كار كنم برات؟ عاشقش شدي؟ امان از اين دوره و زمونه، دختر جان اون يارو جاي پدرته "
دختر يكه خورد و گفت: " نه آقا به خدا اينطوري كه شما فكر مي كنيد نيست.‌"
صاحب سفره خانه گفت: " باشه، آره من اشتباه مي كنم، اصلا فقط شما جوونا درست مي گين. هر چقدرم كه نصيحتت كنم كه تو گوشت نمي ره و بالاخره كار خودتو مي كني، به من نگي ميري به يكي ديگه ميگي و آخرش كادوتو بهش ميدي، بده من خودم بهش مي دم. استغفرالله، لعنت بر شيطون "
اين را كه گفت كادو را از روي ميز برداشت و بدون اينكه منتظر جواب دختر بماند از جلوي پيشخوان دور شد. دختر در حالي كه بغض كرده بود، چيزي نگفت و از سفره خانه بيرون رفت. يك هفته بعد دوباره به سفره خانه برگشت، صاحب سفره خانه را كه ديد با ترس و ترديد سلام كوتاهي كرد و گفت: " آقا بسته رو بهشون دادين؟ "
پيرمرد گفت: " نه دختر جان، يك هفته است نيومده، اگر اومد بهش ميدم، اگرم پشيمون شدي كادوتو بيارم برات."
دختر در حالي كه دستانش عرق كرده بود گفت: " نه، اگر زحمت نميشه بهش بدين."
سه روز بعد دوباره به سفره خانه برگشت و سراغ پيرمرد رفت. پيرمرد تا چشمش به دختر افتاد، سرش را به نشانه تاسف تكان داد و جلوتر آمد و با صداي آهسته گفت: " ببين دختر جان من جاي پدرتم، اين آقا ديروز اومده بود، يه جعبه شيريني هم آورده بود، مي گفت شيريني بچه اشه، چند روزي ميشه بچه دار شده. پسردار شده بود، خدا رو خوش نمياد، برو دست از سر اين مرد بردار. برو باباجان. "
دختر تا كلمه بچه را شنيد احساس كرد عرق سردي رو پيشانيش نشسته و توان ايستادن ندارد. روي يكي از تخت ها نشست و كاغذي از كيفش بيرون آورد. در حالي كه مي لرزيد يادداشت را نوشت و تا كرد و به پيرمرد داد و خواهش كرد حتما بسته را با اين يادداشت به مرد بدهد. بعد بغضش را بلعيد و از سفره خانه رفت بيرون.
پيرمرد كه از عصبانيت زير لب فحش مي داد كاغذ را گرفت و روي بسته گذاشت. فردا ساعت 6 مرد را ديد كه روي تخت اولي نشسته. بسته را برداشت كه كاغذ يادداشت بسته افتاد روي زمين. كاغذ را برداشت و لحظه اي مكث كرد. بعد در حالي كه حس مي كرد يك زندگي را نجات مي دهد كاغذ را باز كرد و خواند:
سلام بابا، كادوتو يه روز قبل از 13 رجب آوردم كه بدم بهت اما نبودي، ميگن بچه دار شدي، درسته حالا باباي بچه اي هستي كه مادرش، مادر من نيست اما هنوزم باباي مني. تو اين دو سال كه مامانو طلاق دادي و منو ول كردي به امون خدا، خيلي گشتم تا پيدات كنم نه به خاطر اجازه ي عقد چون قاضي نامه نوشت به محضر كه اجازه پدربزگش كفايت مي كنه، به خاطر اينكه وقتي مي خوام بگم با اجازه پدر و مادرم بله، مردم نخندن بهم كه پس باباش كو؟...جمعه روز عقد منه...بيا بابا...

دخترت مريم