بغض در طبقه ي بيستم - دو شيشه پاك كن
يك ساعت معلق ماندن بين زمين و آسمان آن هم در گرماي تير ماه بهروز را كلافه كرده بود. هر چند دقيقه يك بار با موبايلش شماره سرپرستش را مي گرفت اما هربار صداي اعصاب خورد كن قبلي را مي شنيد كه مي گفت: "دستگاه مشترك مورد نظر خاموش مي باشد." عصبي شده بود، اَهي گفت و موبايل را انداخت كنار پايش، با غضب به اوس جعفر نگاه كرد، انگار مي خواست خستگي اين يك ساعت را سر او خالي كند، نشست و با نيش خندي پرسيد: "ميگم اوست جعفر شما اوستاي چي بودي كه بهت ميگن اوس جعفر؟ مگه اوستا نيستي پس اينجا چي كار مي كني؟" اوس جعفر دستمال مرطوبي را كه روي سر و صورتش انداخته بود برداشت. مقصود بهروز را از اين سوال خوب فهميده بود اما به روي خودش نياورد، تلخندي زد و گفت: " آره بهروز جان اوستا بودم، مكانيكي داشتم، كسب و كارم خوب بود. اگر بگم آب باريكه ناشكري كردم آخه تو محل همه مي شناختنم، مشتري زياد داشتم، تو تهرون از نازي آباد گرفته تا دروازه دولت هر كي ماشينش خراب مي شد مي آورد مكانيكي من. نقل تقوا نيست اما منم حروم و حلال سرم مي شد، سر سفره ننه بابا بزرگ شده بودم، كار مردمو راه مينداختم، اين بود كه كار و كاسبي ام خوب بود. سال 64 بود، علي پسرم، تازه 17 سالش شده بود، اون موقع دخترم فاطمه هنوز به دنيا نيومده بود. علي پاشو كرد تو يه كفش كه مي خوام برم جبهه. هر چي مادرش التماس كرد، هر چي من بد و بيراه گفتم گوش نكرد كه نكرد. نه كه بگي بچه بي حيا و خيره سري بودها نه، انگار يكي صداش مي كرد. افتاده بود ردش و مي رفت، دست خودش نبود انگار. نتونستيم جلوشو بگيريم راهي شد. دو سال با نديدن هاي چند ماهه ي علي سر شد تا اينكه دخترم فاطمه دنيا اومد. فاطمه كه راه رفتن ياد گرفت علي برگشت اما راه رفتن يادش رفته بود... تركش خورده بود تو كمرش. قطع نخاع شده بود. فقط چشماش حركت مي كرد..."
اوس جعفر رويش را برگرداند سمت خيابان تا بهروز خيس شدن چشم هايش را نبيند. با دستمالش صورتش را پاك كرد و گفت: "طاقت نداشتيم اونجوري ببينيمش. مغازه و هر چي داشتيم و نداشتيمو فروختم و خرج دوا و درمونش كردم اما فايده نداشت. علي رو برد هموني كه صداش كرده بود. آره آقا بهروز اينطوري بود كه اوس جعفر مكانيك نازي آباد شد شيشه پاك كن جردن. شكر خدا كه فاطمه هست، ماشاالله دخترم خانميه براي خودش. پرستار شده. تو بيمارستان امام حسين كار مي كنه. گوشه ي لبش به لبخندي باز شد و ادامه داد4 ماه پيش يكي از مريض هاي بيمارستان ازش خواستگاري كرده. ميگه طرف مهندسه و خانواده داره. هم اسم شمام هست. بنده خدا تصادف كرده بوده و آورده بودنش بيمارستان و همونجا فاطمه رو ميبينه و ازش خواستگاري مي كنه. طفلي دخترم لب باز نمي كنه اما مي دونم خجالت ميكشه به خواستگارش بگه بابام شيشه پاكنه براي همينم دست دست ميكنه و به خواستگارش اجازه نداده بياد ما ببينيمش."
بهروز عرق كرد بود و مبهوت نشسته بود. مي خواست چيزي بگويد اما نمي توانست. بلند شد و از بالابر به خيابان نگاه كرد. سرش گيج رفت و تلو تلو خورد. اوس جعفر سريع بلند شد و فرياد زد و دست بهروز را گرفت. بهروز بي حال توي بالابر افتاد. چشمانش را كه باز كرد ديد يك نفر مشغول تعمير دكمه قرمز است و اوس جعفر هم بالاي سرش نشسته است. از جا بلند شد و از بالابر كه حالا روي زمين بود بيرون رفت. اوس جعفر داد زد: "حالت خوب نيست كجا ميري؟" و صداي بهروز كه با بغض گفت: "بيمارستان امام حسين" در صداي بالابر گم شد.