محبوبه
هيجده سالش بود كه با محمد ازدواج كرد و آمد در خانه چهل متري محمد كه پدرش برايش گذاشته بود. محمد بيست و سه ساله مكانيك بود و ، براي محبوبه مهم نبود دست هاي محمد هر شب روغني باشند، برايش نان توي دست هاي محمد مهم بود كه مي دانست حلال اند. هنوز بيست سالش نشده بود كه محمد پدر شد و محبوبه مادر. روزها روزهاي خوبي بودند تا اينكه محمد رفت...
امير حسين كوچك چهار سالش تمام نشده بود كه مادرش بيوه شد و خودش يتيم.
روزها روزهاي سختي بودند و شب ها شب هاي سخت تري...
محبوبه مانده بود و سه برادر شوهر كه مي خواستند خانه پدري محمد را كه پدرش به او بخشيده بود، پس بگيرند...
محبوبه مانده بود و نگاه هاي گرسنه نامردمان...
محبوبه مانده بود و غم نان...
محبوبه مانده بود و تنهايي و اشك و شب...
و كسي چه مي داند محبوبه چه كشيد...
يك
روز از همان روزهاي سخت بود كه محبوبه امير حسين كوچكش را كه از تب مي
سوخت، در بغل گرفت و آمد مسجد. سراغ روحاني مسجد را گرفت كه شهره بود به
دستگيري و فضل و علم. اذان مغرب نشده بود كه روحاني را توي اتاقك مسجد پيدا
كرد، جلو رفت و نشست. مي خواست همه آنچه بر سرش آمده را بگويد، مي خواست
فرياد بزند چرا، مي خواست بداند چه گناهي كرده كه مستحق اين روزها شده، مي
خواست بگويد كه بچه اش از تب مي سوزد و هيچ پولي ندارد براي دكتر، مي خواست
گريه كند و به اندازه ي تمام روزهايش اشك بريزد، اما روحاني كه محبوبه را
كم و بيش مي شناخت قبل از اينكه محبوبه حرفي بزند گفت: "خواهرم نااميد نشو، انقد در خونه خدا رو بزن تا درهاي رحمتشو باز كنه به روت."
محبوبه مبهوت به روحاني نگاه كرد و امير حسينش را بين چادر كهنه اش محكم فشرد و بلند شد. دم اتاقك كه رسيد با تعجب پرسيد: " حاج آقا آخه مگه خدا در رحمت رو هيچ وقت به روي بنده هاش مي بنده كه حالا بخواد بازش كنه؟ "
اذان مغرب را كه مي گفتند محبوبه و اميرحسين بيمارش توي پيچ كوچه ها گم شده بودند و روحاني توي اتاقك مسجد داشت شانه هايش مي لرزيد...