نسل سومِ تعارف ها
پاهایم توی کفش باد کرده بود و زانوهایم زق زق میکرد.درست یادم نیست چند دقیقه پشت پیشخوان مغازه ی ساعت فروشی مانده بودم بی اینکه تصمیمی بگیرم."تا قبل از این نمیدونستم توی شهر اینهمه ساعت فروشی هست." اینو در حالی به فروشنده گفتم که هفتمین یا هشتمین ساعت را انتخاب میکردم و میدادم به او تا روی یک مچ مردانه هم دیده باشم. "تنوع همیشه انتخابو سخت تر میکنه" عجیب بود که توی حرفهای فروشنده هیچ نشانی از کلافگی نبود.من اگر جای او بودم خودم را پرت میکردم بیرون بعد از اینکه میگفتم"ببخشید آقا از این خوشم اومد اما چند جا دیگه رو هم ببینم،برمیگردم ایشالا".اما او فقط با لبخند بدرقه ام کرد.شاید فهمیده بود واقعا از آن ساعت آخری خوشم آمده.در را که باز کردم،باد ملسی از زیر مقنعه پیچید دور گلو و موهایم.مثل آدمهایی که از شدت تنوع عطرهای مختلف،قهوه بو میکنند،این باد هم سلول های مغزم را آزاد کرد..تا مغازه ی بعدی را توی همان هوای روح انگیز قدم زدم.
مدتی بود حساب شده تر خرج میکردم،اصلن از وقتی روز تولدش را فهمیده بودم حسابشده تر خرج میکردم که آخر ماه یک چیزی بماند تو حسابم.با حساب ماه های باقی مانده تا تولد،اصولا سعی میکردم طوری برنامه ریزی کنم که مقدار پول باقی مانده چشمگیر باشد.دوست داشتم یا شاید خودش باعث میشد دوست داشته باشم بهترین کادوی دنیا را برای آن روز آماده کنم.دو سه ماه اول اصلن نمیدانستم چه چیز میتواند خوشحالش کند.یا چه چیز مناسبتر است.اصلن از چی خوشش میاید.یک روز تصمیم میگرفتم یک چیز دستساز درست کنم،یک روز هم از کادوهای روتین خوشم می آمد و این روند رفت و برگشتی همینطور هر ماه ادامه داشت.هربار که به بی استعدادی خودم در ساختن و بافتن و بریدن و دوختن پی میبردم سعی میکردم وقتی می بینمش چشمی سایزش را حدس بزنم تا لااقل با یک پیراهن هم که شده خودم را راضی کنم.اما اگر خوشش نیاید چه؟...اگر خوشش نیاید...این فکر همه جا بود،پشت ویترین مغازه هایی که بعد از دانشگاه از جلویشان رد میشدم.روی هدرِ سایتهایی که تویشان دنبال کادو میگشتم،روی وسیله هایی که میخواستم خودم درست کنم ؛همه جا نوشته بود،اگر خوشش نیاید...
ماه ها گذشته بود و جای خودش را به روزهای باقی مانده می داد.یک روز که عکس هایش را نگاه میکردم چیزی توی ذهنم جرقه زد، ملاقاتها را که چک کردم بیشتر یقین کردم،جز یکبار،بقیه ی روزها اصلا ساعت نپوشیده بود.احتمال اینکه پوشیدنِ ساعت را دوست نداشته باشد خیلی قویتر از این بود که ساعتِ خوبی نداشته باشه...اما مهم نبود.مطمئن بودم اگر آن ساعت، کادویی از طرف من باشد حتما خوشش میاید.از اینکه انقدر میشناختمش بیشتر لذت می بردم تا اینکه بعد از اینهمه وقت بالاخره فهمیده بودم چی میخواهم بخرم...
مدتی طولانی بود که به ویترین مغازه ی بعدی رسیده بودم و به آن خیره شده بودم و احتمالا از همین فکرها لبخندی زده بودم که مغازه دار گفت:"بفرمایید داخل،از کدوم خوشتون اومده؟بگید براتون بیارم.برای خودتون میخواید؟" تا آمدم حرفی بزنم صدای موبایلم از توی کیف درآمد و من دلم -نمیدانم از ذوق یا نه- هری ریخت.با همان لبخند گفتم:"یک لحظه" و بعد برگشتم رو به پیاده رو و خواندم:"سلام،هوا چطوره اونجا؟"
-"سلام،خوبه،نه سرده نه گرم،واسه فردا.." ..بعد به سرم زد کمی سر به سرش بگذارم تا حال هردویمان عوض شود. "راستی فردا تولدته؟وای من چی بخرم؟"
-بخدا راضی نیستم چیزی بخری
-برو بابااا
-ببین،شاید نتونیم با هم بمونیم.تو که می دونی شرایطو.به صلاح نیست از هم یادگاری داشته باشیم.چیزی نگیر عزیزم...
+عارضم که بدلیل مسافرت وارده و ذیق وقت موضوع مناسب و پرداخت درست و حسابی صورت نگرفت متاسفانه و نوشتن اینجور داستانا از زبان نقش های داستان یکم سخته یا اینکه من خوشم نمیاد.اما مدیر فرمودن دانای کل نه،ما هم دیگه..
+انتشار این پست با مدیریت