روزهاست من خودم را بستم، یعنی قبلترش پنجره را بسته بودم، از پشت پنجره صدای سرما و برف می آمد، بعد تازه قبلترش هم در را بستم.
مرد قصه که در خانه را میبندد و تا آخر قصه لباسش را در نمی آورد، یک جای کارش میلنگد، شنیده بود اگر زنی اشک ریخت یا باید کارش راست بیاید یا دنیا تمام شود !
مرد قصه همین گوشه کنارها گیر کرده بود، هیمن جای کار بود که مدام میلنگید
من خودم مرد قصه های کم اورده و تنهایِ گوشه یِ شبم، خودم را بستم، آدم باید خودش را به یک چیزی ببندد که نشکند، من خودم را بستم ...