آنقدر مرورگر عوض کرده بودم که یادم رفته بود اصلأ قرار است کجا بروم، نمیدانستم از کجا به کجا قصد رفتن داشتم، اصلأ یادم نیست جایی میرفتم یا جایی می آمدم، کارم شده بود اینتر زدن و منتظر چرخیدن قلقلک مرورگر شدن، جوری اینتر میزدم که انگار داشتم مرورگر خود را یا حتی اینترنت خود را ادب میکردم، اما چه کنم هر چه کردم نشد که نشد، یعنی چند روز پشت سر هم نشد، به ناچار نامه ای مینویسم و میچسبانم تا یادش نرود به یادش هستم:

بلاگفای عزیز، بدبختی تو این بود که از اینترنت مثل من طلبکار بودی، وقتی بدبختی از بدبختی دیگر طلبکار باشد، نتیجه اش به اعصاب خورد کن ترین بدبختی ظاهر میشود، باز جای شکرش باقی ست، نگاه کردن به بدبختی دیگران قوت قلبی میشود برایتان، اصلأ خوشبختی همین است، همین که شما نگاه کنید به بدبختی وضعیت اینترنت این روزها و هی مدام زیر لب بخندید که بدبختیتان به این اندازه نرسیده، بدبختی شما در همان اندازه قطع شدن کامنت ها یا باز نشدن چند ساعته صفحه تان می باشد، اینکه آنقدر بدبختی درد سر سازی نیست که خم به ابروی شما بیاورد، اصلأ میدانی ته خوشبختی همین است که بدبختی بدبخت تر از خودت بشناسی، درست مثل تو بلاگفای عزیز دوست داشتنی بدبخت !

درد و دل که کنم سر درد میگیری، به درد سرش نمی ارزد که دوباره قطع شوی، قربان تو بلاگفای خوشبخت، ما بدبختان دوست داشتنی تو ...

+ باز هم خبر بد بیماری یکی از رفقای یک رب مانده ای به گوشمان رسید، برای بانو الهه ( یادداشت های یک دانه شن ) دعا کنید.