داستان خودم
آدم یه روزی به یه جایی میرسه که خودش میشه داستان، یه سری اتفاقات درون خودش رخ میده و هی صفحه های داستانش ورق میخوره،
آخر سر هم سوار یه تاکسی میشی و میگی مشتی آخرش ...
شوفره هم برگرده و بگه پسر جون یه فکری بحال خودت کن.
همین جاست که باید یکی تو زندگیت باشه که در جواب احوال پرسیش به راحتی بتونی زُل بزنی به چشماشو بگی "تنهام" !
و تو دیگر چیزی نشنوی و تا آخر قصه همه ش نگاه باشد ...
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۱ ساعت 15:45 توسط بهنام (داش بهی)
|