آدم یه روزی به یه جایی میرسه که خودش میشه داستان، یه سری اتفاقات درون خودش رخ میده و هی صفحه های داستانش ورق میخوره،

آخر سر هم سوار یه تاکسی میشی و میگی مشتی آخرش ...

شوفره هم برگرده و بگه پسر جون یه فکری بحال خودت کن.


همین جاست که باید یکی تو زندگیت باشه که در جواب احوال پرسیش به راحتی بتونی زُل بزنی به چشماشو بگی "تنهام" !

و تو دیگر چیزی نشنوی و تا آخر قصه همه ش نگاه باشد ...