خسته شده بود، خسته تر از همیشه، لابه لای سنگها اندازه نیم تنه ی خود جا خالی کرد تا درازی بکشد، زل زده بود به سقف، شاید اگر وقتش را صرف عاشق شدن میکرد و بدنبال زن مورد علاقه ش میگشت، الان جای سنگ ها پر بود از بچه و باز هم جا برای خوابیدن نداشت، چشم هایش که سنگین شد خودش را وسط معرکه ای دید:

آرنا، 65 سال قبل از میلاد مسیح، جمعیت یک صدا فریاد میزد، چشم هایش میدان دید خوبی نداشت، در بین 320 گلادیاتور تنها بازمانده را میدید، آخرین نفر، آخرین مبارزه، آنقدر لحظات حساسی بود که صدای نفس کشیدنش را میشنید، بازمانده فقط قهرمان آرنا نبود، تنها بازمانده گلادیاتورها که هنوز نفس میکشید، شمشیرِ در دستش شکست، هیچ چیز نداشت، با ضربه ای زمین خورد، آرنا یک صدا سکوت شد، آخر قصه چه میشد؟ پایان گلادیاتورها؟ گرزش را که بالا برد آخرین نگاهش را به سزار دوخت، لبخند رضایت سزار بر وجد آوردش، با قدرت تمام خواست گرزش را برسر اخرین گلادیاتور زمان بکوبد، سنگی به پایش گیر کرد، زمین خورد، بازی برگشت، حالا گلادیاتور بود که بالای سرش ایستاده، جمعیت جانی دوباره گرفتند، یک صدا فریاد میکشیدند، Thief Thief Thief، سنگ را برداشت با تمام قدرت بر سرش کوبید، گلادیاتور دیگر برده نبود، آزاد شد، آزادی، پایان آرنا !

چشم هایش را که باز کرد دزد را دید که خسته و پیر از در خانه بیرون میرفت تا میدان گلادیاتورها را بدزد ...