هفت سال است كه رفته اي و من هفت سال ِ تمام است،تمام ِ روزهاي نبودنت را خط ميزنم تا برسم به ميانه ي شهريور ِ آمدنت.نه...به ميانه ي شهريور ِ رفتنت . اصلا خودت بگو.ميانه ي شهريور،تو آمده بودي كه بماني يا رفتي كه نباشي؟هرچه كه باشد،وسط ِ وسطي ترين ماه خدا،روز ِ توست.

برايت كيك پختم نازنينم.هفت سال است كه برايت كيك مي پزم.هفت سال است كه خانه را آذين مي بندم.هفت سال است كه هديه هايت را كادو پيچ ميكنم.هفت سال است كه ميانه شهريور كه ميشود ،غم هاي دلم را مي فرستم مرخصي ِ يك روزه.مگر ميشود ميانه شهريور باشد و من بجز تو،فكر ديگري داشته باشم؟اصلا اگر غمي هم باشد،بايد غم ِ تو باشد.آخر امروز براي توست هفت ساله ي نازنينم

ببين...اين كوله پشتي ِ صورتي را براي تو خريدم.اگر بودي پانزده روز ديگر،كتاب ها و مدادرنگي ها و لقمه كره مربايت را ميچيدي توي كيف و دوتايي اولين روز باسواد شدنت را جشن مي گرفتيم.لابد اول از همه يادت ميدادند بنويسي " بابا آب داد" ، " بابا نان داد" .بعد شايد من غصه ام ميگرفت كه چرا "بابا "نوشتن  را زودتر از "مامان" ياد گرفتي.اگر بودي چقدر از داشتن ِ اين كيف صورتي ذوق ميكردي.شك ندارم كه عاشق باربي ِ خندان و بي نقص روي كيف ميشدي و لابد خودت را مقايسه ميكردي با اين دخترك ِ كمر باريك موطلايي و غصه ات ميگرفت كه چرا تو سبزه و مشكي هستي و او،سفيد و بلوند

كاش بودي دختركم.كاش بودي هديه هاي ِ  اين هفت سال را ميديدي كه گوشه كمد خاك ميخورند و انتظار آمدنت را ميكشند.واي كه چه انتظار بيهوده اي...تو رفته اي.هفت سال است كه رفته اي.هفت سال است كه آغاز و پايانت يكي شده.هفت سال است كه من،مادر ِ بي فرزندم.هفت سال گذشته از مرده بدنيا آمدن ِ تو و من هفت سال است كه هنوز،ميانه شهريور را جشن ميگيرم

هفت سالگي ات مبارك كودك شيرين ِ از دست رفته ام