از پارسال اینجوری شده! گیر داره. حتی بخاطر گیر و واگیرش پارسال یکی از شیشه پاک‌کن‌ها مُرد. یه ساعتی آدمو تو این وضعیت نگه میداره و... حواسم هست که سرش را برگردانده و نگاهم می‌کند اما به روی خودم نمی‌آورم... میدونی چیه؟ اون موقع من تازه استخدام شده بودم. دو شیفت کار می‌کردم صبح تا عصر آبدارچی یه شرکتی بودم، عصرها هم شیشه پاک می‌کردم. عصرش که اومدم واسه تمیز کردن شیشه‌ها سعید هم بود. زودتر از من اومده بود. پارسال این مرتیکه بهمنی گفته بود باید عصرها که اینجا شلوغه شیشه‌ها رو پاک کنید که... تو اصلا گوش می‌کنی چی میگم؟ صدایش را می‌شنوم اما خودم را می‌زنم به آن راه که مثلا نمی‌شنوم. گوشی هندزفری را از گوشم برمی‌دارد.. ما رو باش داشتیم واسه کی حرف می‌زدیم. پکر می‌شود از اینکه به حرف‌هایش گوش نمی‌کردم. لب و لوچه اش را آویزان کرده: می‌ترسم خیسی لبت خاک رو کفشت و گل کنه.. جمع کن لب و لوچه رو. نگاهم نمی‌کند. خب سعید زودتر اومده بود بعدش چی؟ کمی نگاهم می‌کند و بعد انگار چیزی یادش آمده باشد می‌گوید: آره سعید زودتر اومده بود که بره رو مخ بهمنی واسه بیمه کردنمون. خودشو به آب و آتیش زد ولی این پیرسگ خرپول زیر بار نرفت. سعید صرع داشت. واسه همین هیچ جا استخدامش نکرده بودن. میگفت خرج دوا درمونش زیاده به بهمنی هم نگفته که مریضه می‌خواست بیمه اش کنه که شاید..

زل میزنم به چشمهایش. خیسی چشمم را که می‌بیند می‌خندد. مرد که انقدر نازک نارنجی نمیشه! بطری آب را می‌گیرد سمتم. بیا صورتتو بشور فقط بذار یکم آب تو بطری بمونه. این خورشید لعنتی انگار همه گرماشو گذاشته واسه امروز. اون روزم هوا همینجوری گرم بود. وقتی این بالابر بازی درمیاره و گیر می‌کنه سعید می‌ترسه و یهو حالش بد میشه. فاصله داشتیم با هم. من این طرف بودم و سعید داشت شیشه‌های شرکت همین بهمنی رو پاک می‌کرد. سعید قبل از من اینجا کار می‌کرد. عاشق منشی ِ بهمنی شده بود. به بهانه شیشه پاک کردن زل میزد بهش.‌ اون روز که حالش بد شد تکون تلو خورد و تا اومدم بگیرمش پرت شد پایین.. پسر خوبی بود..راستی یه ماهی میشه اینجا کار میکنی، چرا تو چیزی از خودت و زندگیت نمیگی؟ من؟! خب، سعید داداش بزرگم زن و بچه داشت. خدا پیغمبر سرش میشد. چشمش دنبال زن و دختر مردم نبود. تازه چار ستون بدنش سالم بود و صرع هم نداشت. فهمیده بود گیر کردن بالابر بخاطر دستکاری کردن خودته که معطل بشی و ... اون روز با تو بخاطر چشم چرونیت گلاویز شد که...