تا بیست چهار ساعت هیچ کس بهتون سر نمیزنه، نه آبی نه غذایی، هر چقدرم دلتون میخواد عربده بکشین اینجا هیشکی صداتون نمیشنوه، بهتره خفه خون بگیرین و منتظر بشینین تا خودم برگردم.
زندان بان در و بست و رفت، تاریک بود فقط از گوشه یه دریچه نور کمی میومد تو، رفتم نشستم همون گوشه که نور بود.
شروع کردم با انگشتام سایه درست کردن و شکل اختراع کردن، تا حواسم پرت شه که کجام.
صدای کوبیده شدن لگدی از پشت در اومد و همون یه ذره نور هم کور شد.
زندان تاریک بود، دلم نمیخواست به تاریکی خفقان آورش فکر کنم، با چشمام دنبال عادت کردن به تاریکی بودیم
تو اون تاریکی برق یک جفت چشم دیدم، زل زدم بهش
سرمو آوردم بالا گفتم: تو واسه چی اینجایی؟
گفت: منو گرفتن

هی میکوبید رو زمین و زیر لب میگفت منو گرفتن منو گرفتن ...