میعاد
بین ویترین مغازه های پاساژ میگشت ، دلش چیز خاصی میخواست ، یک هدیه ء خاص برای یک مناسبت خاص و برای خاصترین آدم زندگی اش. یاد اولین هدیه اش افتاد، کتاب کوچک بوسه ، کتابی که تمامش عکس بوسه بود. چقدر به سختی خریده بود آن کتاب را. پیدا نمیشد. حالا امروز سومین سالگرد آشنایی شان بود، خیلی تصادفی ، به معنای واقعی کلمه ، سر ِ یک تصادف ، هرچند که او مقصر بود و خسارت وحشتناکی به ماشین ها وارد شد، ولی وقتی از ماشین پیاده شد و خواست داد بکشد، با دیدن چهره ترسیده ء راننده ء ظریف و زیبا، ترجیح داد سکوت کند و فقط بپرسد : خانم شما خوبین ؟ و او هم با همان رنگ پریده و صدایی که از ترس و شوک ، در نمی آمد سری تکان دهد به علامت آری. سه سال به سرعت برق و باد گذشت و میدانست که از دنیا هیچ نمیخواد بجز داشتن او و هیچ مشکلی نداشتند بجز تصادف های گاه و بیگاهش که همیشه یا او مقصر بود و یا اگر راننده مقابل تقصیر داشت، نیمی اش بابت ترس و ایست های ناگهانی و یا بی توجهی های او بود.
چیزی در ذهنش درخشید" خودشه ، امروز وقتشه " . و به سمت مغازه طلافروشی رفت ، یک ساعت بعد وقتی به سمت محل قرارشان می راند، توی ذهنش انگشت های خوش تراش و کشیده اش را تجسم میکرد که با آن حلقهء ظریف که تک نگین برلیان درشتی رویش خودنمایی میکرد، چقدر زیباتر خواهد بود.
موبایلش زنگ خورد، شماره ناآشنا بود" بله ؟ " - آقای ...؟ بله خودمم . -شما با خانم ... نسبتی دارید؟ یخ کرد...- بله ، چیزی در ذهنش میجوشید ،" همسرشونم". "میشه لطفا تشریف بیارید بیمارستان ... ایشون تصادف کردن ". همان چیزی که در ذهنش قل قل میکرد ، در قلبش فرو ریخت. حس میکرد اینبار فرق دارد.
* صدای جیغ مادرش و گریه های اطرافیان ، فضای سرد گورستان را سردتر میکرد. گوشه ای ایستاده بود و بی صدا اشک میریخت. جعبه کادو شده هنوز توی جیبش سنگینی میکرد...