اعلاميه!
پیچیده بود توی کوچه دنبال زنی که داشت از دست مامورها فرار میکرد... گفته بود «شما برید دنبال بقیه شون» و بقیه ی مامورها رفته بودند و حالا او مانده بود و کوچه ای که انتهایش ختم میشد به بازارچه ی قدیمی و شلوغیِ آدم ها... دویده بود. تمام راه را دویده بود تا برسد به زن و حالا او مانده بود و چشم های خیس زن و نفس نفس زدنش بخاطر دویدن چهار تا کوچه... دستش را که دراز کرده بود زن را بگیرد گفته بود «دیگه بسه فکر نکنم کسی دنبالم اومده باشه؟» زنش دستش را از زیر چادر دراز کرده و گفته بود «این بار هم هیچکس نیست.» اعلامیه ها را گذاشته بود کف دست شوهر سربازش و گفته بود: «باید برسونی به بچه های مسجد امام حسین (علیه السلام) »و دویده بود توی شلوغی بازار و آدم ها...
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 17:13 توسط زهرا ( عاشقانه های قلم و کاغذ )
|