وطنم، ای شکوه پا بر جا...
بار و بندیل زیادی نداشت، همه رو جمع کرد ریخت توی ساک دستی ای که دیروز از دست فروشِ جلوی مترو خریده بود، چند تا خرت و پرت جدید به وسایلش اضافه شده بود، سک قبلی اش جا نداشت، در اتاق سه در چهارشو بست و رفت کلیدشو تحویل صاحبخونه اش داد و سوار دوچرخه اش شد و رفت...
از وقتی پدر و مادرشو از دست داده بود، جز خونه ای که کرایه دادنش بشه پولِ تو جیبش، همه ی ثروتش رو نه که بخشیده باشه.. داده بود دست معتمدی، کار می کرد و پول در می آورد و توی راهش خرج می کرد، خودش هم رکاب می زد و زندگی می کرد... مقصد بعدی اش یک ماه زندگی توی روستایی بود که به تازگی فهمیده بود مدرسه ندارن، باید می رفت اقدامات اولیه رو انجام می داد..
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 21:45 توسط سعیده (شهر شلوغ پلوغ)
|