یک لیوان.. مرگ!
خواهری می شه برام یه لیوان آب بیاری؟
ای بابا باز شدم خواهری، غش کرد، افتاد زمین، باید براش آب ببرم!
سامان، از اون بچه های شر و شیطون بود، 27 سالش بود اما هنوزم مثل بچه های 5 ساله مریض می شد!
سارا اما از اون بچه های مغرور روزگار بود که ته دلش غش می کرد برای داداش بزرگه، اما اخلاقِ به قول سامان غرغروش، همیشه در هر حالت باعث می شد که قبل از هر درخواست موجه یا غیر موجه داداش بزرگه اول غر بزنه بعد عمل کنه!
سارا بعد از کلی زیر لب حرف زدن رفت لیوان آبو آورد که بده به سامان، بدون اینکه خم بشه، لیوان رو گرفت سمتش، سامان اومد لیوان رو از دست سارا بگیره، دستش رسید به دور لیوان، سارا لیوان رو به امید دست سامان رها کرد و عقب گرد کرد که بره، که داد سامان رفت هوا: چی کار می کنی سارا؟ آبو ریختی رو لباسم، بعد عین کسی که یک باره صداش قطع می شه، دچار شوک می شه، صداش بند اومد، اما سارا یک بند حرف می زد و غرغر می کرد که ای بابا فکر گرفتیش دیگه، چیزی که نشده، فقط خیس شدی.. چته حالا این طوری نگام می کنی؟ سامان؟ با توام ها.. سامااااان.. چت شده تو؟ خوبی؟ فقط خیس شدیا، سامان...
سامان که انگار تازه از حال و هوای خودش اومده بود بیرون، با همون منگیِ نگاهش برگشت سمت سارا: سارا دستم دور لیوان قفل نشد، دستم یه هو افتاد.. فکر کردم تو لیوانو ندادی دستم، اما بعد که لباسم خیس شد حس نکردم، سارا صبح تا حالا که بیدار شدم پاهامُ نتونستم تکون بدم.. سارا مامان رفت بیرون آره؟ زنگ می زنی دکتر؟
سارا که به سختی آب دهانشو قورت می داد نشست کنار تخت سامان: مامان هنوز خونه اس، بذار بره، بعد زنگ می زنم، می دونی که نباید بدونه.. می فهمی که؟ می دونم درک می کنی.. این بار هم مثل دفه های قبل خوب می شی سامان.. هر روز بهت سر می زنم. در حالی که سعی می کرد بلند بشه و حرفاشو تند تند بزنه که استرسش گم بشه بره پیِ کارش: الان ساکت رو آماده می کنم، به مامان چیزی نمی گم تا بره بیرون، به فرشاد زنگ می زنم شبا بیاد پیشت، روزا خودم به بهونه ی دانشگاه میام پیشت، باشه داداشی؟ خیلی دلش می خواست دستاشو عین همون روزی که خواستگار داشت می تونست زیر یه چیزی مثل چادرش قایم کنه تا لرزشش رو سامان نبینه اما نمی شد.. باید زودتر آماده اش می کرد، صدای مامانشو شنید که می گفت: سامانو بیدار کن مگه نمی خواست بره سر کار؟ رفت سمت در که مامانش نیاد توی اتاق: باشه مامان.. کی بر می گردی؟ وقتی فهمید که سه ساعت وقت داره، خوشحال شد، سامان سه ساعت وقت داریم.. الان زنگ می زنم دکتر.. تو چرا هیچی نمیگی؟ اَه خب یه چیزی بگو دیگه، سامان به مامان می گم رفتی ماموریت، چمیدونم می گم رفتی شیراز.. به دوستاتم خبر بده که سوتی ندن، ای بابا پس اون کاپشنت کو سامان؟ برگشت سمت سامان بگه که مگه زبونتو خوردن که چشمای سامان باز باز بودن.. مثل همیشه ی وقتای که سارا زیاد از حد غر می زد و سامان دیگه چیزی نمی گفت و یه لبخند گشاد می ذاشت رو لبهاش تا سارا خسته بشه، بس کنه، چرا همچین نیگام می کنی سامان؟ با تو ام ها..
یه چیزی تهِ دل سارا فروریخت..
این هفتمین باری بود که سکته کرده بود، یه چیزی تو مغزش زیادی بود، دکترا گفته بودن مثل شوک می مونه، هر مدت یه بار این اتفاق می افته.. گفته بودن فقط یه مدت کوتاه بدنشو از کار می ندازه، گفته بودن با دارو و رسیدگی به موقع خوب می شه.. این برای بدن سامان یه اتفاق عادی بود.. بهش عادت کرده بود.. کسی نمی دونست، اولین بار توی ماموریت هاش این طوری شده بود، سارا تنها کسی بود که می دونست، که این طور وقتا باید سامان رو از همه مخفی می کرد.. اما الان... چه طوری پنهانش کنه... داداششو چه طور بیدار کنه که کسی نفهمه؟
با خودش حرف می زد.. داداشی بذار ساکتو باز کنم.. داداشی دیگه غر نمی زنم.. بذار لباساتو خوشگل بچینم تو کمد.. دیگه نمی ری بیرون.. دیگه بهشون احتیاجی نداری.. اصلا بذار برم اتو رو بیارم همشو برات اتو کنم..