هر شربت عذبم که دهی عین عذاب است...
توی ماشین که نشستیم، بهار حرفی نزد، شوکه شده بود انگار. گفتم: چیه؟ نکنه هنوزم فکر می کنید شوخی های دوران نوجوونی م رو دارم و دارم سر به سرتون می زارم! سرم را می دهم به شیشه و آرام، جوری که بهار نشنود می گویم: ای کاش واقعا شوخی بود!
بعد با لحنی که غم ازش می بارید یکهو رو کردم به بهار و گفتم: خدایی عجب دورانی بود جمعمون! باورم نمیشه دیگه قراره خنده هات رو از نزدیک لمس نکنم. یادته همیشه وقتی غزل کنارمون نبود، می گفتم جون سارا بخند؟! بعد تو همش یه جور خاص واسم می خندیدی، خنده هات شبیه غزل نبودن که لپات چال بشه، اما هیچ وقت نشد بگم بهت که دلم می رفت واسه چشات وقتی می خندیدی. چشم هایم را می بندم و خیال می کنم که بار بعد کجا قرار است لبخندهای بهار را لمس کنم؟ چند سال دیگر؟ سال های تنهایی پیش رو می آید به نظرم. وای خدای من! من قطعا برمی گردم...!
روسری م را جلوتر می دهم. جشن عروسی حمید رو یادته؟ بعدترش حمید واسم تعریف می کرد که خانمش واسش گفته دوستات برات سنگ تمام گذاشتن! یادته از من و تو غزل پرسیده بود مگه چیکار کردین اون شب؟ امشب که توی صورتش دقیق شدم حس کردم که چقدر مردتر شده. انگار که حسابی افتاده باشه به جون زندگی!
کج شدم سمت صندلی راننده و زانوهام رو مچاله کردم توی خودم: یادته شبی رو که صادق سرباز شد؟ بعد کلی دویدن باباش این ور و اون ور تازه افتاده بود یه جای نزدیک. آخ بهار! یادته اون اوایل چه جوری عشق صادق زده بود به دلم؟ باورم نمیشه دیگه قرار نیست صورت صادق رو حس کنم اونقدر که با هر بهانه بهش نزدیک بشم تا نفس هاش بخوره به صورتم! بهار تو می دونی، من هنوزم........ راستی یه کار احمقانه کردم بهار! توی نامه م براش نوشتم از عشقی که توی تمام این سالها بهش داشتم و روی حساب یکم بزرگتریم رو نکردم. اونقدر که صادق شد داداش کوچیکه ی ما! ولش کن اصلا!
بهار ماشین را پارک می کند و چند قطره اشک از چشماش سر می خورد؛ انگار که صحنه ای از یک فیلم احساسی را دیده باشد! صدای گوشی م بلند می شود. باباست بهار. نوشته کنار گیشه ی کنترل بلیط منتظره.
چشم های بهار ملتهب تر می شود! سرش را با دوتا دست روی شانه م می گذارم و تمام سال های رفاقت مان را مرور می کنم... این چند روز تمام زندگیم شده فیلم! مستند مرور رفاقت... هرلحظه، هرجا... وای خدای من! من آدمِ رفتن و تنها شدن نیستم...
ای بابا! غم نکن تو چشات بهار! فکر کردی راضی می شدم به رفتن؟ به اینکه اینهمه خاطره رو بزارم پشت مرز و خودم تک بپرم؟ روزهاست که دارم فکر می کنم. فکر می کنم به اینکه دوستی ها، عمر آدم نیستن که پایان داشته باشن. مثه حبس می مونن! وقتی دُز رفاقتت بالا باشه و بیوفتی تو حبس رفیق، محکوم می شی تا ابد! نه، حتی ابد و یه روز! دوستی ها ته ندارن بهار! حتی مرگ هم ته رفاقت نیست، چون شنیدم حتی اون دنیا هم رفیق می تونه رفیقش رو شفاعت کنه! باورت میشه بهار؟ حالا جون سارا بخند... بابا منتظره...
اینبار بهار صورتم را میان دست هایش می گیرد. یک جوری که بخواهد چیزی را حالیم کند محکم می گوید: باشه می خندم برات. اما تو آدم رفتن و تنها شدن نیستی سارا... دلیلش همون مصرع حافظه، که خودت می گفتی شاه بیته: گر خمر بهشت است بریزید که بی دوست/ هر شربت عذبم که دهی عین عذاب است... حالا برو. به امید دیدار...
از بهار جدا می شوم و مدام با خودم می خوانم: هر شربت عذبم که دهی عین عذاب است...
پینوشت: چند خطی بود بر ادامه ی داستان شاید چند روز... مانده به خنده... گریه...