35 ثانیه، فکر کردنم داره آخه؟!
هر چقدر سعی کردم نشد. به خودم نهیب زدم مرد خجالت بکش، مثلا... با آه و خمیازه بلند شدم. زهرا مثل همیشه زودتر از همه بیدار شده بود و داشت بساط صبخونه رو می چید. یادم نمی اومد آخرین بار کی نون داغ واسه صبحونه خریده بودم. باز به خودم گفتم دلت خوشه ها! بلند شدم، دست و رو نشسته نشستم سر سفره، چایی رو داغ داغ هورت کشیدم. بچه ها اومدن تو، بازم داشتن از سرما ناله می کردن. دیشبم از بس غر زده بودن زهرای بدبخت فکر کنم تا صبح بیدار مونده بود. باید می جنبیدم آخه اگه به ترافیک نمی رسیدم روزم خراب می شد.
بلند شدم، شلوارمو رو پیژامم پوشیدم و مثل هر روز از زهرا پرسیدم: لُنگم رو کجا گذاشتی؟ اونم گفت شستم کنار بخاریه.
داشتم به خودم و جدو آبادم و بچه ها و این شهر لعنتی فحش میدادم، ساعت 7:15 بود و من هنوز این سر دنیا!
ساعت 8:40 رسیدم. اول یه کم صبر کردم ببینم چی به چیه. دیدم مثل همیشه یکی از چراغا سبزه و یکی قرمز؛ بهترین رنگ دنیا...رنگ پول...
رفتم جلو، 35 ثانیه وقت داشتم. به یه زانتیا رسیدم که تا منو دید با اون دستی که موبایل نداشت اشاره کرد برو گمشو.عادت داشتم، اوایل سخت بود آخه مثلا من یه مرد بودم به هر حال..... دنبال ماشینای باکلاس می گشتم، نمی دونستم 206 باکلاسه یا نه.رفتم جلو، خاکی بود، پشتش یه چیزی نوشته بود که نفهمیدم. یه دختر پسر توش بودن، گفتم یه کاری کنم شاید دل دختره به رحم بیادو پسره هم واسه کلاس جلو دختره یه پولی...... دوروبرم خالی شد! خاک بر سرت، داری فکر می کنی؟ 35 ثانیه وقت، فکر کردنم داره آخه.90 درجه دور زدم و دوباره گشتم و نگاه کردم. اصغرو دیدم، بازم نرگس آورده بود. یه بار که ازش پرسیدم چرا گل،اگه نخرن که پژمرده میشه و پولت هدر میره! خندیده بودو گفته بود عمرم داره هدر میره پول که دیگه..... و مثل همیشه خندیده بود. رفته بود. نمیدونم چقدر درآمد داشت، فقط گاهی مردایی که معلوم بود با زناشون دعوا کردن ازش گل می خریدن. پولدارا چقدر دعوا می کردن؟ پس چرا کم گل می خریدن؟
باز دور زدم،90 درجه. گاهی به سرم میزد برم سر میدونایی که چراغاش طولانی تر باشه مثلا 100 ثانیه اما دیدم نمی صرفه، آخه همین طوری که ماشینا رو رد میکردم(یا ماشینا منو رد می کردن) از میدون دور و دورتر می شدم و برگشتم بیشتر طول می کشید.
رفتم خونه، 3تا نرگسو دادم زهرا بذاره تو آب، ما که دعوا نکرده بودیم؟! یه نگام کردو خندید، مثل همیشه، خوش به حالش. دراز که کشیدم با خودم قرار گذاشتم نیم ساعت زودتر بیدار شم. می خواستم نون داغ بخرم.
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۲ ساعت 16:45 توسط زهرا ( عاشقانه های قلم و کاغذ )
|