پنجره را باز می کنم، نسیم سرد روح بخشی به صورتم می خورد. بلبلی دارد می خواند. واقعا عجیب است که نیمه های یک شب سرد زمستانی آدم پنجره را باز کند و صدای بلبل بشنود. شب های قبل هیچ گاه صدای بلبل نشنیده بودم. از این نسیم سردِ روح بخش هم خبری نبود. همین چیزهاست که امشب را برایم خاص تر جلوه می دهد.

کنار پنجره می نشینم. هیچ کس آن پایین نیست. به عدد 115 روی گوشی ام نگاه می کنم. لحظه ای خنده ام می گیرد. همین چند دقیقه پیش بود که به سرم زد این شماره را آماده روی گوشی نگه دارم. حتی قفل خودکار صفحه کلید را هم برداشته ام تا در ان لحظه ی حساس با اولین فشاری که روی کلید سبز می دهم بتوانم شماره گیری کنم، شاید بتوانم خودم را نجات دهم. الان دقیقا نمی توانم بگویم چه مرگم است. ولی چند دقیقه پیش حالتی به من دست داد که فکر کردم روحم دارد از بدنم خارج می شود انگار داشت از جایی نزدیک شست پایم می گریخت. حواسم را جمع کرده ام که اگر دوباره این حالت به سراغم آمد سریع شماره را بگیرم. البه نمی دانم که بتوانم طلب کمک کنم یا نه؟ نمی دانم لحظه ای که اپراتور به شدت خونسرد اورژانس سن بیمار را می پرسد سنم را یادم بیاید یا نه! چه قدر بد است که تنهایم. از طرفی هم می ترسم که لحظه ای بعد دوباره حالم خوب شود و اورژانس بیاید و با من رو به رو شود در حالی که حالم خوب است. همه نیمه شب شان بهم بریزد و زابراه شوند که بیایند ببینند چه خبر است و خبری نباشد و من از کنار پنجره لبخندی ابلهانه تحویل همسایه ها و دوستان اورژانس بدهم.

شاید هم دارم اشتباه می کنم و امشب هم یک شب معمولی و عادی است. شاید خیالاتی شده ام. در ذهنم همه ی آن های را که چند سال اخیر به طور ناگهانی مُردند را مرور می کنم. مثلا مجری برنامه های ورزشی شبکه دو یا بازیگر زن سینما یا فلان خواننده ی پاپ. حتی یکیشان در آخرین پُست هایش در فیس بوک حرف از گور زده بوده. مثل من که الان دارم درباره ی گور فکر می کنم. درباره ی همه ی گورهایی که جلوی چشمم حفر شدند یا از خاک پوشانده شدند و همه ی مرده هایی که خودم در مراسم خاکسپاری شان شرکت کرده ام. و خیلی وقت ها حواسم به این پرت شده بود که عاقبت ظرف میوه ای که دو تا قبر آن طرف تر و در مراسم ختم یک مرده ی دیگر دارند پخش می کنند چه می شود و آیا چیزی نصیب من هم می شود یا نه. از خودم خجالت می کشم که در مراسم عمویم هم حواسم به این بود که زودتر خاکش کنیم تا بروم به کارهایم برسم. حالا نوبت خودم که بشود دوست دارم همه شش دانگ حواسشان به من باشد و فقط به من فکر کنند و عجله ای برای ترک کردنم نداشته باشند، دلم می خواهد طولش بدهند.

صدای خش خش جاروی رفتگری را از این بالا می شنوم که یکی از نشانه های نزدیکی صبح است. نگاهش می کنم به نظر نمی رسد صرفا این کارش را از روی عادت انجام دهد. حواسش به همه ی چاله چوله های کوچه هست. صدای ضعیف اذان از دوردست ها به گوش می رسد. صدای بلبل قطع شده است. تمام شب را کنار این پنجره و در سرما گذرانده ام. حتما باید سرما خورده باشم. پنجره را می بندم. لحظه ای که سرم را می چرخانم سرم گیج می رود. نفس کشیدن برایم سخت می شود و دوباره تمام بدنم گُر می گیرد...