آینه ی مردنت ...
پرده را کنار میزنم نور پهلو به پهلو می اید توی اتاق , نمیدانم چرا بیدار نمیشوی دارم دو انگشتی روی بدنت راه میروم ولبخند میزنم ...پشت چشم نازک میکنم ...بیدار نمیشوی ... حالا بعد از مدتها دیگر ابروهایم را دوست دارم ببین تقریبا همانی شده که انتظارش را میکشدیم ...بیدار نمیشوی ... صبحانه ات را اورده ام که برف نو شاملو را برایت بخوانم ...بیدار نمیشوی ...اخبار گفته سرما در راه است روزهای سختی میرسد ...بیدار نمیشوی ...اب اورده ام پاشیده ام روی صورتت ...بغض کرده ام ... داد میزنم...
اشکم در نیامده بود ... شب ها صبر میکنم همه خوابشان ببرد خودم را مچاله و لبهایم را با دندادنهایم پاره میکنم , کشاله رانم را چنگ... سرم را به دیوار ...خودم را به مردن... شب ها صبر میکنم همه که خوابشان برد موهایم را ...دانه دانه ابروها و مژه هایم را ...پوست کنار ناخن هایم را...
پرده را کنار نمیزنم صبح شده بیدار نمیشوم کسی با انگشتهایش روی بدنم بازی نمیکند برف نمیبارد سرمایش فقط پوست میترکاند هوا سگ لرزه نه سگ کش هست ...صبحانه نیست شاملو نیست بغض کرده ام ...داد نمیزنم ...اشکم در نمی اید...نشسته ای کنار پنجره عطر لعنتی ات همه اتاق را گرفته ...صدایت مثل کبوتری پر پر میزند ...لبهایت طعم مرگ میدهند ...مرگ میدهند...میدهند...هَند..