یا علی ... دوباره شروع کردم به نوشتن. میدونم بار اول و دومم نیست که زحمت چرخیدن زبونم رو می‌ندازم به گردن قلم و کاغذ که رقصیدن قلم حرفای ناگفته‌مو بگه... تو نامه‌هام عادت نداشتم سلام کنم و تهش حرف از ای کاش و امیدوارم بزنم و ته تهش هم بگم خداحافظ و تمام... اگه نامه‌هامو هنوز به رسم دوستی نگه داشتین یه سر بهشون که بزنید می‌فهمید رسمم به یا علی گفتن بوده و بس... درست مثل روزای اول دور هم جمع شدنمون. روز اول یا علی گفتم و اومدم تو جمع... خیلی‌هاتون نه اینکه برای تمسخر نه ولی بهم خندیدین... اون روز خندیدین که چرا یا علی میگی؟! گفتم فقط بخاطر اینکه بدونم حق پا پس کشیدن ندارم. برای اینکه یادم بمونه حرمت نگه دارم. حرمت جمع بودنمون رو... حکمت این سه نقطه‌ها تلخی حرفام و سختی نوشتن‌شونه وگرنه هر جمله‌ای رو میشه با کلی اما و اگر انقدر کش داد که بشه یه مثنوی...  خیلی‌هاتون هر بار برای جمع شدن یه بهانه داشتید حالا درس، کار، و ... الا ماشاءالله بهانه‌های دیگه... ولی بودید یعنی هر جوری بود خودتون رو می‌رسونید اما یه وقتایی هم کم گذاشتین برای با هم بودنمون.. انقدری کم گذاشتین که هر کس از راه رسید گفت اینا فقط چند نفرن که دور هم جمع شدن. کسی نگفت یه جمع دوستانه است. نخواستین یا نفهمیدین معنی ما شدنمون رو یا ما بودنمون رو نمی‌دونم... همینقدر فهمیدم که دیگه دلی توی این جمع نیست که دغدغه‌اش کل باشه نه جزء... الانم که پا به رفتن گذاشتم فقط بخاطر اینه...  دو ساعت دیگه هواپیما میره و منم با خودش می‌بره اما اگر هنوز هستید شما هم یا علی بگید...

این چند خط ادامه ی داستان شاید چند روز... مانده به خنده... گریه... است...
همین!