شله*ی خداحافظی
گرچه که همیشه تاکید ما بر بحث معنویات بوده است، ولی خوب می دانستم که این چیزی ورای تبرکی و نذر بودن است. "تبرکی" را می توان با قاشقی هم بدست آورد و به قابلمه و سطل احتیاجی نیست!
"نمیشه کاریش کرد، هر چی نباشه امروز آخرین..." و گریه نگذاشت که جمله ی بابا تمام شود.
این جمله را امروز بیش از بیست بار سلول های خاکستری مغزم در فضای جادار سرم چرخانده بودند و تمام فکرم را اشغال کرده بود. "شله" ی خد احافظی بود. داشتم آلمان می رفتم و تا چندسال دیگر و نذرهای دیگر خیلی مانده بود. دوست داشتم همه چیز با شکوه و جلال رقم بخورد. مثل داخل فیلم ها، یا مثل خداحافظی یک فوتبالیست با مستطیل سبز یا خداحافظی یک خواننده با دنیای موسیقی، چیزی در این سطح. یادم می آید یکبار یک دوست غیرمشهدی ام، از من پرسیده بود: "چرا شله رو مثل عذاهای دیگه ای مثل آش و شعله زرد در خونه ها پخش نمی کنن؟" و من مثل متدینی که به یکی از ارکان و مقدساتش توهین شده باشد گفته بودم: "شله، یه جور تقدس داره که باعث میشه ما بریم دنبالش نه برعکس." و بعد توضیح داده بودم که برای به دست آوردنش باید سختی هایی هم کشید!
خلاصه که در ساعت بیست و یک آخرین شب، وارد مجلس مورد نظرم شدم و در لحظه ای که صاحب مجلس فرمان سفره ای نشستن را داد در کسری از ثانیه خود را به بخش VIP مجلس رساندم. جای مخصوص یا VIP، جایی است که زود غذایت را می دهند و مجبور به انتظار نیستی. دوسه سالی می شد که این راه حل را برای انتظار کمتر در سر سفره پیدا کرده بودم. قبل ترها هر بار که در ردیف اول جاگیری می کردم غذا دادن را از ردیف آخر شروع می کردند و هرگاه ردیف آخر می رفتم از اول شروع می کردند. یعنی همیشه جزو آخرین نفراتی بوده ام که غذا نصیب شان می شود و آغاز خوردن من مطابق می شد با شروع سرریز در آن طرف مجلس!
بشقاب اول همیشه به خاطر قیمه ای که رویش می ریزند از بشقاب های بعدی خوشمزه تر است. اصلا همین فرایند مخلوط کردنش در ظرف شله خود لذت خاصی دارد. ظرف اول را خوردم. پدرم از کودکی به من تاکید می کرد که ترک سفره ای که شله در آن باشد بدون خوردن سرریز، یک جور بی حرمتی به شله است و دون تربیت خانوادگی ماست و جواب جدهایمان را چگونه می خواهیم بعدها بدهیم! بنابراین وقتی آقای سرریز به من رسید، ظرفم را بالا گرفتم و دوباره ظرفم پر شد. چند دقیقه بعد آن را هم خوردم. ظرف دوم تمام شده بود و من تازه اشتهایم باز شده بود، خبر جدیدی که معنی اش سیر بودن باشد از مغزم مخابره نشده بود. سفره از عاشقان و مشتاقان خالی و دوباره پر شده بود و سرریز دوباره به من رسید. ظرف سوم را هم خوردم. اصلا یک جور آمادگی خاصی در اجزای گوارشی بدنم حس می کردم! سرریز سر رسید. ظرف چهارم که آخرین رکورد شخصی خودم بود را هم خوردم. خوب می دانستم که چقدر به رکورد عموی پدرم نزدیک شده ام. "اون بی نظیر بود، چهار و نیم ظرف در کمتر از بیست دقه" این را پدر گفته بود. آخرین باری هم که یک نفر به رکورد عموی پدر حمله کرده بود در اثر ایست قلبی روانه ی بیمارستان شده بود. اما من چهار ظرف خورده بودم و شله ی خداحافظی ام بود. موقعیتی نبود که بشود راحت از کنارش گذشت. سرریز رسید. ظرف پنجم هم جلویم قرار گرفت. آهسته آهسته شله را هم زدم تا سردتر شود. این کار یک جور آمادگی هم هست. مثل قصابی که می خواهد گوشتی را تکه تکه کند و کاردش را به سوهان می کشد. یا آرایشگری که شانه و قیچی اش را قبل از شروع بهم می کشد. خیلی شمرده شمرده تر از ظرف های قبلی می خوردم.
الان تصور درستی از اتفاقات مربوط به ظرف پنجم ندارم. حتی درست یادم نیست که ظرفم را به نیمه رساندم یا نه. فقط وقتی چشمانم را باز کردم روی تخت خوابیده بودم.
"تا وقتی این سرمت تموم میشه استراحت کن، بعدش خونوادت که پشت دَرَن رو راه میدیم بیان تو"
این رو پرستار حین عوض کردن سرم گفت. به پشت شیشه که نگاه کردم خانواده ام با یک حلقه ی گل که معمولا به گردن قهرمان ها می اندازند برایم دست تکان می دادند، فکر کنم رکورد زده بودم، هرچند بعدها پدر فاش که آخرین قاشق ظرف پنجم ام را نخورده بودم.
*شله مشهدی که در مشهد فقط با نام شله شناخته می شود، غذایی از خانواده آش هاست و در میان مردم این شهر بسیار محبوب و پرآوازه است.(شله در ویکی پدیا)
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم دی ۱۳۹۲ ساعت 0:22 توسط نیما ( عمو رایتر )
|