کافیست انار دلت ترک بخورد...
تلویزیون قیمت میوه های شب چله را زیرنویس می کرد و او دفتر کهنه ی خاطراتش را ورق می زد.
صدایش می کرد آنار! می گفت انارها یک شباهت عجیبی با لب های تو دارند. همان قدر سرخ اند. همان قدر ملس! دانه به دانه اش پیکره ی روح تو اند. همین قدر لطیف! همین قدر درخشان!
برحاشیه ی یک صفحه ی تا خورده از دفترش نوشت: آنارِ جانم. گفته بودم نگذار دلت ترک بخورد. تقصیر من بود که آنقدر تنهایت گذاشتم تا زودتر از من رسیدی! قول نگرفته بودمت که پاییز را برایم آنار بمانی و بهار که می شود شکوفه دهی؟ بر باد رفته ام و زمستان شده ام. تو را دانه به دانه چطور از پهنه ی دلم جمع کنم؟
یلداست آنارم! برنمی گردی؟
*عنوان از عرفان نظرآهاری ست.
+ نوشته شده در سه شنبه سوم دی ۱۳۹۲ ساعت 23:45 توسط رُهاب (و ما ادراک...؟)
|