امان از این جوی های سر به هوا
که خودشان را می کوبند به پای آدم ، بعد هم انگار نه انگار، یک ذره هم خودشان را
جابه جا نمی کنند!
امان از این چراغ های احمق قرمز،
که تا سبز می شوند، لحظه شماری می کنند برای دوباره قرمز شدن!
امان از این راننده های محترم که
وقتی می نشینند پشت فرمان فقط می خواهند برانند، پشت فرمان می شود روزنامه هم خواند،
می شود گپ هم زد، اصلا می شود رفت یک گوشه ای پارک کرد!
امان از این سرطان که فقط فکر پیشرفت خودش است...
+
نوشته شده در ساعت 21:45
توسط زهرا (یک برنامه نویس)
|
بعضی وقت ها آدم فقط می خواهد وبلاگی باشد که درش را باز کند و درش احساس راحتی کند . آدم می خواهد وبلاگ زردی داشته باشد که هیشکی نمی خواندش . و بعد او بنویسد فقط یک جای ناشناخته اش را . و کسی به کسی نباشد آنجا . اینکه چند روز است که چیزی ننوشته و یا کامنتی گرفته یا نه و چه جوابی داده یا اصلا داده یا نه . آنجا باید جایی باشد که بی مخاطب سازدهنی بخورد و رهگذران گاهی نگاهی بیندازند و همین . آن وقت نه دغدغه زمانی برایش می ماند و نه چیزی . و نه رفتاری از روی فکر حتی .
فقط همین خوب است که آدم گاهی بتواند وسط چمن های پارکی چیزی دراز شود و فکر نکند که چشمی تعقیبش کرده یا نه . یا بنشیند روی یک صندلی و احساس نکند کجاست . گوشی کیوسک تلفن را که برمی دارد به فکر پایانی نباشد و به این فکر نکند که کِی شروع کرده بود .
آدم فقط گاهی می تواند خسته باشد و افقی شود در زندگی اش بی آن که بترسد . و روز بعد که می رسد با خیال راحت بلند شود و کارهایش را ادامه دهد . نه اینکه همیشه بجنگد در محافظه کار بودنش و ظاهرش و فکر کند که چه کسی است و چه طور باید باشد . و آن وقت با همه این فکر ها باز خودش نباشد . و خودش نشود
+
نوشته شده در ساعت 0:45
توسط محمد ( حروف چین )
چشمانش به شدت
براق و مشکی است ، مژه هایش بلند ،ابروهایش پیوندی و پرپشت،گونه های استخوانی ، و
لبانش به رنگ گوجه ی تازه ی تابستانی.
لباسش آنقدر
آلوده است که اگر به چیزی بخورد آن را سیاه می کند. چوب بلندی دستش است. آشغال ها
را با آن به هم می زند.چوب را روی زمین پرت می کند.روی جدول کنار سطل می رود
و ناگهان خودش را درون سطل می اندازد. جفت پاهایش در هواست. شروع می کند آشغال ها
رابیرون ریختن. مردم وحشت زده ، سعی می کنند با فاصله از سطل بگذرند. چند تا موش
که به اندازه ی گربه اند از سطل بیرون می جهند. او همچنان سرش در سطل است.وقتی
بیرون می آید دارد چیزی می جَوَد.
+
نوشته شده در ساعت 21:45
توسط زهرا (یک برنامه نویس)
|
مرد سقا توی کانال راه می رفت و کاسه ی توی دستش را از دبه ی آبی که پشتش آویزان کرده بود پر می کرد و به رزمنده ها می داد .صورتش را آفتاب بیابان های جنوب سوزانده بود ، ریش و مویش جو گندمی شده بود با این حال نگاهش را هنوز می شناخت ...
هم ولایتی بودند ، البته تا قبل از اینکه هوای شهر نشینی به سرش بزند و زمین و زراعت را رها کند و کوچ کند به شهر . حتی یادش بود این اواخر ، قبل از آمدنش به شهر ، یک شب سر سهم آب ِ زراعت دعوای مفصلی با هم کرده بودند ...
مرد سقا کاسه ی آب را جلو آورد و گفت : " بفرما اخوی ، بفرما آب خنک "
سرش را بالا نیاورد ، کاسه ی آب را گرفت و نوشید . کاسه هنوز توی دستش بود که خمپاره ای زوزه کشان آمد و درست جلوی کانال به زمین خورد .کاسه هنوز توی دستش بود اما مرد سقا دراز کشیده بود روی زمین و دبه ی آبی که پشتش آویزان بود از چند جا سوراخ شده بود ...
پی نوشت : عذر تقصیر بابت تاخیر
+
نوشته شده در ساعت 22:6
توسط محمد جعفری نژاد
|
تا اینکه یک شب در سالگرد آشنایی شان نشسته بودند در یک رستوران شیک، زیر نور شمع ها و چراغ های مجلل، طبق دستورالعمل تمام داستان ها، زل زد در چشمانِ سیاه رنگ دختر زیبایی که روبرویش نشسته و یک جعبه کوچک زرشکی رنگ ِمخملی از جیبش درآورد، درب جعبه را آرام باز کرد، مثل تمام قصه های سیندرلایی برق از میان جعبه بیرون می جهید و چشم را کمی تنگ می کرد. انگشتری زیبا با آن نگین تراش خورده ی درشت در میان و هشت نگین کوچک در کنار. صدایش را تنظیم کرد، طوری که خوب به گوش معشوقش برسد؛ سارای زیبای من، با من ازدواج می کنی؟
***
نیمه شب، در حالی که در خیابان های بی صدا پرسه می زد، با خود اندیشید؛ باید ژانر کتاب هایی را که خوانده بود و فیلم هایی را که دیده بود کنار بگذارد و به صداقت نویسندگانش شک کند.
چقدر در فیلم ها دیده بود و چقدر در قصه ها خوانده بود و چقدر از این و آن شنیده بود که...
+
نوشته شده در ساعت 8:49
توسط الهام
|
آسمان می بارید ، دنباله ی تور لباس سفیدش را با یک دست بالا گرفت و دست دیگرش را توی دست مرد گذاشت و دو تایی دویدند به سمت ماشین گل زده ای که چند متر جلوتر زیر درخت بید مجنون پارک شده بود .
ماشین که حرکت کرد برگشت و از شیشه ی عقب ماشین به پیر مرد و پیرزنی که جلوی در حیاط زیر باران ایستاده بودند نگاهی کرد ، بعد آرام گفت : عجیب نیست ؟ مرد جوان پرسید : " چی عجیب نیست خانومی ؟! "
گفت : این که امشب هم داره بارون می باره . درست مثل روز جشن فارغ التحصیلی ، یادته ؟ سقف سالن همایش دانشگاه ریخته بود ، مجبور شدن جشن رو توی محوطه برگزار کنن ، وسط مراسم درست وقتی داشتیم سوگندنامه ی بقراط رو می خوندیم بارون گرفت ، یادته ؟ ... مثل روزی که قبولی های دانشگاه رو اعلام کردن ، دم کیوسک روزنامه فروشی اسمم رو که توی روزنامه دیدم مثل دیوانه ها تا خونه دویدم ، روزنامه خیس خیس شده بود ... مثل روز اول مدرسه رفتنم ، همه از ترس مدرسه رفتن گریه می کردن اما گریه ی من به خاطر گِلی شدن کفش های نوی مدرسه ام بود ... مثل روزی که مدیر پرورشگاه دستم رو گذاشت توی دست این زن و مرد و گفت : " برو دخترکم ، برو و سعی کن با خونواده ی جدیدت خوشبخت بشی "
6 سالم بود ، اما تازه اون روز معنی خانواده رو فهمیدم . این که همه ی اتفاقات خوب زندگیم تو روزهای بارونی افتاده عجیبه ، نه ؟! اما راستش من تا امروز زیر هیچ بارونی خیس نشدم ، دستهای این زن و مرد ... می فهمی رضا ؟
+
نوشته شده در ساعت 21:45
توسط محمد جعفری نژاد
|
حس تمنای شعر به وقت شاعر | میان این هیاهو و خیال | مثل به دنبال سقفی بودن است | زیر باران بی انتهای شب بی پناهی | و چون همه به خواب رفته اند | و چون باران می بارد | کوچه ها همه خیس |برف پاک کن ها همه در تکاپو |شهر ِ ساکت در هیاهو |صدای گمشده ای در باران | اشک هایی از شوق
همه اما پنهان | کودکی از پنجره خانه می کرد نگاه | مادرش وقت رسیدن به کنار پنجره باران زده |
کودکش را به آغوش گرفت و به نگاه | وقت رفتن به خیال من | صدایش زد ای کودک من |
کوچه باران زده شب را چه نگاه ؟ | که همه خالی و بی انتهای شب است
باز آید روز | در شب باران زده ای هم چو به این شب | تو بخواب
ایوان را باید پایید | رخت ها خیس نشود |در شب باران زده ای هم چو به این شب
باید خوابید | آلاچیق ها را کرد رها
زمانه چنین است | باران را چو شبی راه رفتن هست خطا
پنجره ها را می باید بست | این چنین است | که چه داری در دست ؟
شاعر باران زده شاید باشد مست
..... ..... .. ... . .. . .. .. ... ..
باز می گشتم از آن پنجره | باز می گشتم از پنجره کودکی
زمان ، امروز است | شهر در هیاهو
حس تمنای شعر به وقت شاعر
چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
اشک ها از سر شوق | زندگی را همه ذوق
میان این هیاهو و خیال
باز می گردم از شب تار
+ هم زمان با این خطوط ، پیشنهاد می شود موسیقی شب بخیر آقای نویسنده را بشنوید
+
نوشته شده در ساعت 21:58
توسط محمد ( حروف چین )
|
خنکای بهار از بین شاخه های یاس بنفش می
گذشت و آبِ حوض فیروزه ای رو به تلاطم می انداخت. هر چند دقیقه یکبار صدای
صلوات دسته جمعی از فضای حباط به آسمان می رفت. نرگس سادات به طرف زنونه
اومد و گفت:حسنا جان، خاله، بیا، بیا جانم، نذر زهرا(س) کن،بیا خاله دیگ رو
بهم بزن، تعلل نکن خاله..
حسنا به سستی بلند شد، نزدیک دیگ گرما به صورتش می خورد، سر چادر مشکی اش رو به دندون گرفت و آبگردون رو دو دستی نگه داشت...
پارسال همین موقع ها بود که زن عمو مریمش ، ته مونده ی سفره ابولفضل رو سرش تکونده بود...
سه سالی هم هست، که آخر ماه صفر میره و درِ ده تا مسجد رو به قبله رو می کوبه..
تو این هفت سال، کم ازین خاطره ها نداشته. اینبار اما شک نکرد، چشماشو بست و از خدا برای خودش جرات و شهامت پذیرفتن تقدیرش رو خواست.
+
نوشته شده در ساعت 21:45
توسط الهام
|
دسته ی ساک قهوه ای که انگار افتاده
بود زمین و حسابی خاکی شده بود را انداخته بود دور مچش و دو دستش را زده بود به
کمرش ، هر تاکسی که رد می شد ،تند تند و دولا دولا میرفت به سمتش و صدایش را هر
طور شده به گوش راننده می رساند"مهرپرور؟" و راننده ها هم با سر اشاره
می کردند "نه!"، مردی که لباس کارگری تنش بود و کیسه ی برنج پاکستانیِ
سبکی دستش، با انگشت اشاره تصویری شبیه دایره توی هوا می کشید که یعنی "فلکه؟"،
و راننده ها به این هم با اشاره سر می گفتند "نه!".
پیرزن که حواسش به کارگر هم بود که سوار
می شود یا نه، شروع کرد به فحش دادن و داد و بیداد کردن که "پس کدوم گوری
میرن؟ نه مهرپرور! نه فلکه! جهنم می رن پس؟!"،و هر تاکسی رد میشد مواظب بود
وسط فحش ها حتما مهرپرور را به راننده بگوید و نه را بشنود.
جوانی که تازه رسیده بود و مقصدش هم
فلکه بود گفت "اینا میرن مجتع دانشگاه"،پیرزن یکهو دست از فحش دادن
برداشت و کمرش را تا جایی که میشد صاف کرد و گفت"آها...دانش ....گاه!!"
+
نوشته شده در ساعت 21:45
توسط زهرا (یک برنامه نویس)
|
چشمانش جایی را نمی دید ، با این وجود سرمایی که لا به لای سنگهای دیواری که به آن تکیه داده بود رسوخ کرده بود را حس می کرد ، بوی چمن باران خورده ی محوطه را حس می کرد ، نور کم سویی را که هر چند ثانیه روی صورتش می چرخید حس می کرد ، حتی سنگینی نگاه جماعتی که رو به رویش صف کشیده بودند را هم حس می کرد ...
پرسید : " خورشید بالا آمده ؟ " صدای آشنایی جواب داد : " نه هنوز "
گفت : " امکان داره چند دقیقه ای صبر کنید تا طلوع خورشید ؟! " صدای آشنا آرام پرسید : " چطور مگه ؟! "
لبخندی زد و با سرش به رو به رو اشاره کرد و گفت : " اونجا ، پشت اون دیوارها ، بالای اون درخت های بلند ، یه پرنده لونه داره که به محض طلوع خورشید شروع به خوندن می کنه ، می خوام بشنوم صداشو ... "
خورشید طلوع کرده بود ، محوطه پر شده بود از صدای پرنده ی روی درخت ، سرش را بالا گرفته بود و مستانه می خندید که ناگهان همان صدای آشنا فریاد زد : " جوخه ... به زانو ... نشانه بگیرید ... آتش "
و صدای آواز پرنده ای که روی درخت های بلند پشت دیوار زندان لانه داشت قطع شد .
+
نوشته شده در ساعت 21:45
توسط محمد جعفری نژاد
|
- مرتیکه مزقونچی تو گفتی میخوای دو تا گلدون بزاری سر پشت بومت که با صفا بشه ، نه اینکه ورداری سرتاسر سقف خونهی مردمو اینجوری برینی بهش .
* مگه چه عیبی داره ؟ دو تا سوراخ پیدا شده . خب میگیریمش . اما عوضش تو این سیستم من ..
- سیستم من ، سیستم من ، بشاش به این سیستم.
پ ن : با دیدن عکس های ایستگاه های غرق شده ی مترو این دیالوگ تمام قد اومد جلو چشام .
+
نوشته شده در ساعت 21:45
توسط مجتبی ( آقای صفر و نیم )
|
سیب زمینی ها را خرد کرده ام . پیازها را تحویل می گیرم . لامصب ها گریه ام را در می آورد . اشک که جای خود دارد . مجبور هستم اینجا لباس سفید هم بپوشم . ماهی چهارصدتومان می دهند با سه وعده غذا و جای خواب .
شاید از چند وقت دیگه من را سالن کار کردند و مجبور نبودم اینجا سیب زمینی خرد کنم و کمک آشپز باشم . آن طوری بهتر است . هرچند من بدم می آید دستمال کاغذی های موچوله شده را بردارم و توی سطل آشغال بریزم . و یا روی میزها دستمال بکشم و آشغال ها را جمع کنم . اگر برای تحویل غذا سرمان شلوغ بود دست هایم را بشورم و با احترام غذا ها را پای میز بیاورم و خودم بعد از تمام شدن وقت ناهار غذایم را بخورم .
شاید یک روز من هم پولدار شدم ...
+
نوشته شده در ساعت 21:45
توسط محمد ( حروف چین )
|
-خانم مهرام لطفا یک لیوان آب برای من بیارید.
در را که باز کرد ، رئیس تقریبا روی صندلی اش وارفته بود، دکمه پیراهنش تا روی سینه باز بود، صورتش سرخ شده بود و گرمایش انگار تا چند متر اطرافش را می سوزاند، نگاهش اما .. حال و روز خوبی نداشت. تمام اینها را در کمتر از یک ثانیه دریافت و تیله ی چشمانش را به روی موزائیک های خاکستریِ کف سّراند. چند قدم جلوتر رفت و بدون بالا آوردن سرش لیوان را روی میز گذاشت.
-ممنون
***
-خانم مهرام این دستمال تموم شده، لطفا یه جعبه دستمال کاغذی بیارید.
با نزدیک شدن به در، قلبش سنگین و سنگین تر می شد، داخل شد. اینبار رئیس بیشتر پشت مونیتورش فرو رفته بود. ولی دیگر نگاهش به او نبود، صورتش خیس عرق و مستاصل به نظر می رسد. دستمال را از همان چند قدمی روی میز سر داد و زود از اتاق بیرون پرید.
***
-خانم مهرام ، امروز... امروز باید... می تونید زودتر تشریف ببرید.
در کمتر از یک دقیقه بند و بساطش را جمع کرد و از در شرکت بیرون رفت. از آسانسور که پیاده می شد، خانم مهندس شمس، مشتری دو سال پیش رو دید که با آسانسور بالا می رفت.
+
نوشته شده در ساعت 8:40
توسط الهام
|
-خانم محترم!صف یعنی هر کسی پشت سر آخرین نفر
بایسته!
-مگه می خوام سوار آخرین نفر بشم که
برم پشت سر اون بایستم!! می خوام سوار اتوبوس بشم پس یه جا وایمیسّم که درِ اتوبوس
اونجاس!
-خانم اینطوری دیگه صف معنایی نداره … اسمش هم صف نیست!
-شما هرچی دوست داری صداش کن، اصلا بهش
بگو یارو! والله به خدا ... واسه من لفظ قلم می شکونه ، ادای روشنفکرا رو در
میاره، تو صف بایست!تو صف بایست! اگه چیزی حالیتون میشه برید مملکتو درست کنین، با
وایسادن من چی کار داری؟
-واقعا متاسفم
-باش! اصن می تونی تا آخر عمرت متاسف
باشی،هیچ کار دیگه هم نکنی!
+
نوشته شده در ساعت 21:45
توسط زهرا (یک برنامه نویس)
|
" تو رو خدا این ریختی نیگام نکن ، آخه منو چه به برس پیچ و سشوار ، اصلا مگه پارسال که موهاتو همین رنگی کرده بودی بهت نگفتم که هیچ بهت نمیاد این رنگ مو ؟ مگه نگفتم شدی مثل کسی که یه کاسه ی بزرگ شله زرد برگشته روی سرش ؟! نیگا کن ، جنسش هم مشکل داره لعنتی ، دیگه همه چی چینی شده ، اصلا حیف این چشم های مشکی نیست بره زیر این خروار موی زرد ... "
زن توی آینه ای که روی پایش گرفته بود خودش را ورانداز کرد و با لحنی حق به جانب گفت : " انتظار نداشتی که عید با این سر و وضع بیام تو جمع فامیل و دوست و آشنا ... باور کن خیلی سخته که یک جا بنشینی و بقیه زیر چشمی نگاهت کنند و هی در گوش هم پچ پچ کنند ، باور کن خیلی سخته "
مرد بغض گلویش را فرو داد و در حالی که سعی می کرد غصه اش را جایی پشت لب هایش مخفی کند گفت : " بی خیال این حرفا ، حالا می گی چه خاکی تو سر این بریزم " و اشاره ای کرد به کلاه گیس زرد رنگی که دسته ای از موهایش گوریده بود لای برس پیچ ...
زن نگاهش به نگاه مستاصل مرد افتاد ، لبخندی زد و گفت : " شانس آوردی که دکتر گفته 6 ماه بعد از شیمی درمانی موهام دوباره رشد می کنن وگرنه همین الان دونه دونه موهاتو می کندم " و صدای خنده ی زن و مرد ایوان خانه را پر کرد .
+
نوشته شده در ساعت 22:2
توسط محمد جعفری نژاد
|
عینک و رفع نیم بند عیوب انکساری چشم ، چشم از برای خواندن کتاب های پرینت شده ، کتاب های پرینت شده جهت فهمیدن کد ، فهمیدن کد و حماسه ی نوشتن کد ، نوشتن کد و هزار بدبختی توسعه نرم افزار ، توسعه نرم افزار برای تحویل به مشتری ، مشتری همان و اخذ وجه رایج همان ، وجه رایج از عابر بانک توی جیب راست ، جیب راست فقط یک متغیر لوکال است برای ذخیره مقدار وجه ، مقداری وجه تقدیم به آقای پمپ بنزینی ، بنزین برای باک که درش را سمت چپ گذاشته اند ، گردش به سمت چپ برای انداختن توی جاده ، جاده برای رسیدن و گاهی نرسیدن ، نرسیدن که هیچ عادت شده ، اما رسیدن به شهر پزشکان کار درست ، پزشکان کاردرست برای زدودن عیوب انکساری ،زدودن عیوب انکساری برای سالم شدن چشم . چشم هم که قبلا گفته بودم برای خواندن کتاب های پرینت شده ..
+
نوشته شده در ساعت 21:45
توسط مجتبی ( آقای صفر و نیم )
|
بعضی وقت ها می توانی بنویسی و بعضی وقت ها نه . بعضی وقت ها دوست داری راه بروی و بعضی وقت ها نه . گاهی می شود حوصله می کنی مسیرت را با مترو بروی و گاهی می شود که نخواهی . حتی بعضی وقت ها خیال موسیقی می کنی و دوست داری بشنوی . پیش می آید دلت یک هم صحبت بخواهی ... که برایش حرف بزنی یا که برایت حرف بزند .
دسته جمعی بیرون رفتن ها را به یاد آوردن و وقت تنهایی ؛ و وقت تنهایی ، در جمع هم سراغت را می گیرد گاهی .
چه غم انگیزانه ایست جدال تنهایی و یار ...
بعضی وقت ها حوصله نمی کنم بنویسم . دستم به نوشتن نمی رود و نمی خواهد کاغذی دیگر پیش رود برای کهنه شدن . حرفی برایم نمی ماند و تردید می کنم کسی را صدا کنم .
آن وقت یک گوشه می نشینم و بی خیال همه چیز چشم هایم را می بندم و هرگز نمی دانم کجای این کره خاکی چه چیز در جریان است .
+
نوشته شده در ساعت 21:45
توسط محمد ( حروف چین )
|
صدای دندان هایم را می شنوم.. مشت هایم را آنقدر محکم گره کرده ام که همه هشت ناخنم در کف دستم فرو رفته اند و گوشتش را به خون انداخته اند..پشت به پشت دیوار ، سرمای دیوار در تنم نشسته.. پاشنه ام را روی زمین می سرانم شاید بتوانم عقب تر بروم ولی دیوار سخت نگه ام داشته است. از شدت وحشت پلک نمی زنم، زبانم یک تکه چوب و دندان ها قفل.. در میان تمام وحشتم بوی نم کاهگل از همه طرف به مشام میرسد...بوی نمی که با بوی تازگی خون در هم آمیخته باشد..دلم می خواهد بینی ام هم مثل چشم و دهانم از عملکرد طبیعی باز می ایستاد..
ولی گوش هایم را تیز کرده ام ، تیز کرده ام تا اگر کوچکترین حرکتی داشت ، خبردار شوم..
پس حقیقت دارد که خانه شان در زیر زمین های متروکه و نمور است.. تمام قوای باقیمانده ام را جمع می کنم ،باید بگریزم.. چشم می گردانم..نوری در حرکت نیست.. چپ و راست خودم را چک می کنم که کجا ایستاده ام.. درست در زمانی که پایم را فقط یک وجب جلوتر می گذارم جیغی می کشد و در هنگام جست و خیز از روی پای دیگرم می خزد.
توجهی نمی کنم که این خزنده بی دم خود قربانی بوده یا جنایت کار است .. با تمام قدرت از پله ها بالا می دوم تا به نور برسم.
+
نوشته شده در ساعت 21:45
توسط الهام
|
می رفتم لباس می شُستم ،خونه های
مَردم،با بدبختی پول جمع کردم، با نَخورَمی،اصلا خرج نمی کردم، خدا از سرش ور
نداره، پولهامو برد، مگه همش مال اون بود؟! مال بقیه شونم بود، این سه تا کوچیک ها
شهر دنیا اومدن. ولی اون سگ! مال دهاته! سگِ ملعون!
دو سالش بود رفتیم شهر، رفت سربازی، اومد،مثلا
آدم شد، براش زن گرفتم، نداشتم بفرستمش درس بخونه، بهش از این عفریته بهتر نمی
دادن. تا این چند سال پیش هم کاری به پولهام نداشت،یه شب رفتم سر کیفم ، دیدم نیستن،کیفه
خالی بود! درسته که از من نگهداری می کنه،الحق اون بود برد چشممو عمل کرد، برام
دارو خرید ، درسته هرسال برام پیرهن می خره ، کفش می خره، ولی من اینهمه سال این
پولو نگه داشته بودم،اونوقت هم که اسکناس ها رو باطل اعلام کردن، همه رو بردم خودم
عوض کردم ، کم پولی نبود،نمی شد داد دست کسی! می دونی چقدر براش زحمت کشیده بودم!
این صد هزار تومن برای اون چی می شه
آخه؟!حالا عیب نداره...خدا کنه نَمیره...
+
نوشته شده در ساعت 21:45
توسط زهرا (یک برنامه نویس)
|
خورشید از رختخوابش که انگار جایی پشت رشته کوه های شرق روستا پهن شده بود کنده می شد و آرام آرام بالا می آمد . همه جا ساکت بود ، همه جا به غیر از خانه ی رسول ... یک ساعتی می شد که بچه اش به دنیا آمده بود ، سر از پا نمی شناخت ، صدای قهقهه اش تا چند خانه آن طرف تر می رفت ، توی همین عوالم بود که عمو یحیی سرش را از پنجره ی اتاق ته حیاط بیرون آورد و بلند گفت : " آهاااای رسول ِ بچه ندیده ، چته دهات رو گذاشتی رو سرت ؟ مگه نوبرش رو آوردی ؟ به جای این سبک سری کردنا برو در خونه ی بی بی گلبانو ، بیارش اینجا که دم نماز صبح تو گوش بچه ات اذان بگه ، بدو پسر ... "
سجاده ی بی بی خانم مثل همیشه وسط اتاق پهن بود ، قرآن هم روی رحل باز بود ، اما بی بی خانم هنوز توی رختخوابش بود ، همان لبخند همیشگی کنج لب هایش ماسیده بود ، چشمانش باز بود و خیره شده بود به تابلوی و ان یکاد روی دیوار ، بدنش یخ کرده بود ...
خورشید بالا آمده بود ، اما هنوز همه جا ساکت بود ، حالا دیگر حتی رسول هم ساکت بود ...
+
نوشته شده در ساعت 21:45
توسط محمد جعفری نژاد
|
منیژه در میان جمع ایستاده بود و تمام سعی خود را می کرد تا بیش ازین اشک از چشمانش جاری نشود ولی فایده ای نداشت ، همه ی خانواده و فامیل جمع بودند. مریم و معصومه چنان هق هق کنان گریه می کردند و اشک تمام صورتشان را پوشانده بود که دل هر بیننده ای را می لرزاند. مجید هم نزدیکِ در ورودی به ستونی تکیه داده بود و بی صدا اشک می ریخت و چشم از صورت خواهرش بر نمی داشت. مادر و خان ننه اش هم دل به دل هم داده بودند و در عین اینکه هم را دلداری می دادند تاب اشک نریختن هم نداشتند..
کسی زیر گوش منیژه می گفت: بسه دیگه گریه نکنی ها..
اما پدر ، مثل یک درخت تنومند و ریشه دار محکم ایستاده بود و برای خوشبختی دختر و دامادش دعا می خواند. دست عروس را گرفت و بدور سینی ای که روی زمین بود و درونش قندان و کاسه آب و نان و سکه بود هفت بار گردادند. دست هایشان را در دست هم گذاشت و برایشان هفت پسر و یک دختر وعمر با عزت و زندگی شادی ارزو کرد.
+
نوشته شده در ساعت 9:45
توسط الهام
|
آقای حق شناس، مرد محترمی است، او به
سرعت دیپلم گرفته ، بی دردسر دانشگاه رفته، و با یک تلفن خشک و خالی شاغل شده است.
آقای حق شناس در محل کارش برنامه ریزی دقیقی دارد، کاملا می داند باید هر ساعتی چه
کار کند.او صبح باید صبحانه بخورد،ساعت ده یک نسکافه ی غلیظ و ظهر نهار به همراه
مخلفات والبته عصر هم چای و بیسکویت، در این فواصل بدون صرف وقت برای کارهای
احمقانه، می داند که باید نوتیفیکاسیون های فیس بوکش را چک کند، با همکاران تعامل
داشته باشد و به دقت به سرتاپای مراجعین و تیپ و هیکلشان توجه کند،به این ترتیب مو لای درز برنامه
ریزی های آقای حقشناس نمی رود.
نکته ی قابل توجه در زندگی پر فراز وی
این است که خیلی سریع پله های ترقی را طی کرده ، این موضوع البته هیچ ربطی به نام
فامیلی او ندارد، چون بدون استثنا تمام همکارانش درست به اندازه ی او موفق اند.ولی
خودش قلبا احساس می کند که فامیلی حق شناس برای او یک مزیت بی نظیر محسوب می شود و
امیدوار است این نام بتواند برایش موفقیت های چشم گیر تری بوجود بیاورد!
+
نوشته شده در ساعت 21:45
توسط زهرا (یک برنامه نویس)
|
وسایل اتاق بالایی رو با بی حوصلگی زیرو رو کرد. آلبوم های قدیمی و اجدادی رو برای بار هزارم و سریع ورق زد. نقاشی های بزرگان خاندان رو که به دیوار راه پله ی خونه ی بزرگ و اشرافی و بی روحش آویخته، پله پله مرور کرد. قاب عکس های کوچیک کودکیش رو از روی شومینه ی همیشه خاموش برداشت و خاطراتش رو مجددا با تار عنکبوت روی عکس از خاطر گذروند. گربه هاش رو از سر عادت نوازش کرد...پیر زن ترسناک خانه اشرافی و وحشتناک بالای تپه ی................
گور بابای کاترین مک اولد کانتری و این داستانو آخرش که قرار بود ختم بشه به پاستا و دلستر لیمو...
می دونی لعنتی؟ دنیا خیلی واقعی تر از این حرفاس..خیلی واقعی تر از این داستان و جمله های قشنگ قشنگ و پاراگراف های مثلا ادبی و...اینا گاهی تو واقعیت زندگی چیزی در حد یه پوزخند ساده ان...
زندگی همون قد واقعیه که صدای ماشینی رو که از زیر پنجره اتاقم رد میشه میشنوم..همونقد واقعیه که هر شب ساعت ۸:۳۰ باید شام بخورمو به جبر پدر اخبار گوش کنم .. همونقد واقعیه که اسم من تو شناسنامه بهروز نیست.....
آره..زندگی خیلی واقعیه لعنتی
از چند روز دیگه به امید خدا وارد راند سوم زندگی میشم. مشغله ی جدید و وقتی که شاید نداشته باشم. این آخرین پست من تو وبلاگ یک رب مانده بود. واقعا ممنون از اینکه بودید.
تو این یه رب باقی مونده، دوستان منو تنها نذارید
خداحافظ همه تون.
+
نوشته شده در ساعت 21:45
توسط بهــــروز
|
امسال هفتمین عیدی بود که اجازه نداد زنش
صندلی اش را از کنار پنجره تکان بدهد، یعنی دقیقا از همان سالی که بازنشسته شد.همه
ی روز اصلا معلوم نیست به چه چیزی آن بیرون خیره می شود .
الان سه چهار ماه است که برادرزاده اش
هم محلی شان شده، دخترک هر هفته بعد از ظهر پنج شنبه می آید دیدنش، دو ساعت تمام می
نشیند روبرویش ، هرچه هم زنش قبلا با زبان خوش یا با دعوا گفته باشد که با این
دختر بیچاره یک کلمه حرف بزن،نمی تواند.
این برادرزاده اش خیلی شبیه لیلی است، سلام کردنش،
چای نوشیدنش ،دست دادنش... هرچند زنش می گوید اصلا شبیه لیلی نیست ، اما هست.لیلی هم
بلند سلام می کرد، چای را در همین فنجان
های گل آبی می نوشید،موقع دست دادن هم کف دستش را به کف دست او می چسباند،و این
شگون سال نو شدنش که درست عین لیلی ، در را باز کرد و اولین نفری بود که آمد
دیدنشان!
لیلی عزیزش از همان سال که بازنشسته شد دیگر نیست.
+
نوشته شده در ساعت 21:45
توسط زهرا (یک برنامه نویس)
|
کتاب را بر می داشت و در مقابلم می گشود .. زل می زدم در چشمانش و دستم میان کتاب می لغزید .. چه فرقی می کرد اسکناس ده تومانی و یا اسکناس صد تومانی.. دست و قدمش خیر بود و یک ریالش برکت یک سال.. "فخر جهان" مادر بزرگ من بود.
+در پس رویش و بلوغ ریشه ها، سبز شدن اندیشه هایتان آرزوی ماست.
+
نوشته شده در ساعت 21:45
توسط الهام
|
پیشوا با اندک توانی که داشت سعی کرد از جایش بلند شود چند ثانیه مکثش باعت شد تا گوبلز هم به سمتش بیاید و برای بلند شدن کمکش کند. - قربان اگه می تونید راه برید کمی عجله کنید، جیپ نیرو های ویژه منتظر شماست تا شما رو از اینجا خارج کنه. گوبلز این رو با جدیت همیشگی اش گفت.
پیشوا و گوبلز چند دقیقه بعد به همراه نیرو های ویژه سوار بر "جیپ" از محل سابق ساختمان فرماندهی دور شدند. ماشین به شدت تکان می خورد و پیشوا را که هنوز در شوک بود می ترساندو تکان های ماشین بیشتر و بیشتر شد تا اینکه در یکی از این تکان ها، در ماشین باز شد و پیشوا به بیرون پرتاب شد. سریع از جایش بلند شد و دید که رودولف عَرعَر کنان و در حالی که رم کرده از او دور می شود. با خودش گفت : پنجعلی باز هم باید تنها به خانه برگردی. خودش را تکاند و لنگان لنگان راه در پیش گرفت. ولی تا او به روستا برسد نیرو های ویژه پیش از او سرنگ ها را به رقیه زن پنجعلی رسانده بودند و دکتر گوبلز فرزندشان را معاینه کرده بود.
پنجعلی یا همون کدخدا پیشوای سابق همچنان تک و تنها می رفت و می رفت و می رفت و می رفت می رفت........
و یه چکه جوهر از نوک قلم "نویسنده ی مَست" ، سدّ راه این "رفت" ها شد و خود نویسنده را خواب بُرد.
باز هم قصه ناتمام ماند و "روز هفتم" از فرصت هفت روزه ی نویسنده ی روزنامه برای نوشتن داستان "پنجعلی" و کامل کردن داستان معمایی "پیشوا" به پایان رسید.
+
نوشته شده در ساعت 21:45
توسط بهــــروز
|
کارش توی شهر تمام شده بود . برای برگشتن به دِه جاده ی خاکی پشت تپه بهترین گزینه بود ، هم با صفا بود و هم اگه جناب " ردولف " همت می کرد و چموش بازی در نمی آورد راه چند دقیقه ای نزدیکتر می شد .
خوابِ دیشب عجیب ذهنش را مشغول کرده بود ، نا فرجام ماندن قصه ی خواب دیشب آتشی به جانش انداخته بود . چشمش به بسته ی سرنگی که از شهر خریده بود افتاد ، فکری در سرش جرقه زد . می خواست پایان قصه را خودش آن جوری که دلش می خواهد جفت و جور کند ، مثل خیلی از قصه هایی که تا آن روز شنیده بود و پایانش به دلش ننشسته بود ، اینجور مواقع خودش دست به کار می شد و در ذهنش پایانی را که دوست داشت جایگزین می کرد و اسمش را می گذاشت : " قصه ی ... ، ویرایش پنجعلی "
پیشوا به آرامی چشمانش را باز کرد،کمی طول کشید تا چشمانش به نور اندک داخل اتاق مخفی عادت کند اما با اولین چیزی که دید به شدت حیرت زده شد، دکتر گوبلز در حالی که یک سرنگ خالی در دستش بود آن طرف اتاق کنار بدن بی حرکت ردولف ایستاده بود . پیشوا با تعجب پرسید : گوبلز ؟! به من گفتن تو مُردی ؟ بگو ببینم اینجا چه خبره ؟ اون ردولف احمق هنوز زنده اس ؟
گوبلز در حالی که نفس نفس می زد گفت : همه چیز رو براتون توضیح می دم قربان ، الان فقط باید هر چه سریعتر از اینجا بریم ...
قسمت آخر داستان را فردا شب به قلم بهروز عزیز بخوانید
+
نوشته شده در ساعت 21:45
توسط محمد جعفری نژاد
|
بیش از هفتاد و دو ساعت بود که رودلف ، دست های پیشوا را پشت تک صندلی آن اتاق تاریک بسته بود و او را به طرف دیوار نشانده بود. خواب ، پیشوا را برده بود و گویی در خواب هذیان می گفت. رودلف گوش هایش را تیز کرده بود تا شاید بتواند از میان کلمات ، مفهومی رابیرون بکشد. پیشوا تب داشت و خیس از عرق ، جملات با فعل و بی فعل را از میان لب هایش بیرون می ریخت.
ناگهان صدای بلندی در جانش ریخت و او را از خواب پراند: پنجعلی، ذلیل مرده پاشو.. چقدر بهت بگم شب تا صبح پای این جعبه ی جادو نشین. پاشو "جیپ" رفت ، باید بری شهر برای این بچه "سرنگ" بگیری ، پاشو گور به گور شده چقدر می خوابی...
پنجعلی ازینکه همه آنچه گذشته بود فقط یک کابوس بود ، آهی از ته دلش کشید و بلند شد و تند تند رفت دم طویله و رودلف رو از اغل بیرون آورد. پالون دست دوزش رو از تیرک برداشت و رو گرده ی رودلف پهن کرد.
جیپ رفته بود و پنجعلی باید سریع می رفت و بر می گشت ، فرصت زیادی باقی نمونده بود.
ادامه ی داستان را فردا شب، یک رب مانده به ده ، به قلم دوستم "محمد جعفری نژاد" بخوانید .
+
نوشته شده در ساعت 21:45
توسط الهام
|
دکتر رودلف همچنان دست به سینه ایستاده بود. ژنرال سرفه ای کرد و گفت: پیشوا اگر اجازه بدهید دکتر زودتر از شما از پله ها پایین بروند تا خطری شما را تهدید نکند.دکتر؟!دکتر کیفش را در دستانش جا به جا کرد، نگاه معنی داری به ژنرال انداخت و از پله ها پایین رفت. پیشوا مستاصل به نظر میرسید.جلو رفت، سرش را به صورت ژنرال نزدیک کرد و گفت: ما منتظر شما هستیم،بعد دستهایش را روی شانه های ژنرال گذاشت و محکم شانه هایش را فشار داد.شاید میخواست حرفی بزند.شاید هم منتظر جوابی از ژنرال بود.اما در آن لحظه تنها نگاه بود که بین آن دو نفر ردوبدل میشد.ژنرال نگاهش را به دریچه انداخت و گفت: پیشوا آماده اید؟!پیشوا به نرده بام نزدیک شد و از پله ها پایین رفت،صدای بسته شدن دریچه را که شنید دو پله بالا رفت.دریچه را فشار داد،دریچه قفل شده بود!رودلف فریاد زد: پیشوا تونل تاریک است، با احتیاط از پله ها پایین بیایید.پیشوا تووی مسیر چهل متری به نامه ی چهار کلمه ای مشکوکی که چهار روز پیش از گوبلز دریافته کرده بود فکر کرد:"روز هفتم،ساعت مچی، سرنگ،جیپ". به پایین پله که رسید دکتر دستانش را گرفت،بعد خیلی آرام پرسید: پیشوا مشکلی ندارید؟!ممکن است از اینجا به بعد اکسیژن کم بشود.پیشوا بدون اینکه حرفی بزند به جلو رفت.صدای قدم های دکتر را میشنید. ناگهان تونل به طرز عجیبی تاریک تر از قبل شد .پیشوا فریاد زد: دکتر؟!دکتر؟!..رودلف خنده ی جانانه ای سر داد: هنوز از تاریکی میترسی؟"خفاش ها تووی تاریکی خون میخورند"پیشوا اسلحه اش را درآورد.خشاب خالی بود...
ادامه ی داستان را فردا شب،"یک رب مانده" به ده به قلم الهام بخوانید.
+
نوشته شده در ساعت 21:45
توسط الهام (میس الی)
|
با مشت هایی گره کرده ، چهره ی افروخته اما هنوز با ابهت؛ به آسمان غروب کرده ی شهر در حال سقوط خیره شد . شاید یک ساعت شاید هم کمتر ، قوای دشمن به مقر کل فرماندهی می رسید . ژنرال ارشد فداییان پیشوا که منتظر جواب بود دوباره پرسید : " قربان وقت نداریم . نقشه نهایی ؟ " پیشوا دستش را گذاشت روی اسلحه ی کمری اش و گفت : "انتخاب سختیه ژنرال ؛ خودکشی کردن از نقشه نهایی بهتره . اما ، نقشه نهایی." همین موافقت کافی بود که لحظه ای بعد، بدل پیشوا را کت بسته داخل اتاق فرماندهی بیاورند تا بعد از کشتن و سوزاندنش دیگر کسی به دنبال پیشوا نگردد . ژنرال برای اولین بار به خودش جرات داد تا دست پیشوا را بگیرد و به دنبال خود بکشاند به سمت راه پله های زیر زمین . "نگران نباشید ارتش فداییان تا پای جان وفادار خواهند ماند، همه چیز از قبل تدارک دیده شده ." ژنرال این را گفت و دریچه ی تعبیه شده در زیرزمین ساختمان فرماندهی را باز کرد و دستش را گذاشت روی اولین نرده ی فلزی ." چهل متر از این نردبام پایین میروید ، بعد دویست متر به طور افقی تونل را دنبال کنید تا به اتاق امن برسید . وارد اتاق که شدید ، دکمه ی قرمز پشت درب را فشار دهید . تمامی ساختمان و تونل منتهی به اتاق با خاک یکسان خواهد شد . برای اطمینان از حفظ امنیت هیچ راهی به اتاق تعبیه نشده . بعد از انفجار، سیستم تهویه اتاق خودبخود فعال خواهد شد . تا هفت روز هوا دارید اما ما زودتر شما را نجات خواهیم داد ." پیشوا راه دیگری نداشت ، نگاهی به مرد با روپوش سفید که کنار ژنرال ایستاده بود انداخت و گفت : " لعنت به شما ، این دیگر کیست ؟ دکتر شخصی ام کجاست ، دکتر گوبلز ؟" . ژنرال سری تکان داد و گفت : "دکترگوبلز مرده . ایشان دکتر رودلف ، پزشک ارشد ارتش و از فدائیان پیشوا هستند. تا پای جان همراه شما خواهند بود . "
ادامه ی داستان را فردا ، یک رب مانده به ده شب ، به قلم میس الی بخوانید .
+
نوشته شده در ساعت 21:45
توسط مجتبی ( آقای صفر و نیم )
|